سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲


روز خوبی بود .بازم با سارا و صنم رفتيم پاتوق. نشستيم يه جا شام بخوريم که برقا رفت ! خيلی باحال بود وسط يه عالمه صخره رو يه تخت ، تو دربند ، همه جا هم تاريک! عظمتی دارن اين کوهها! تازه شاممون هم که تموم شد يهو بارون گرفت ! اينا دو تا اتفاق خوبه خوبه خوب بود!من امروزم رو خيلی دوست ميدارم.
البته بماند که باز اين همسايه فوضولمون سرک کشيد و گفت :" تازه اومدين ؟" نميدونم به اون چه؟!!!!

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی