کبوتر چاهی به خانه ات برگرد
باد آوازه خوان ولگرد دشت بود.
از کنار دهکده ها میگذشت و با درختان سپيدار هم سخن می شد.
_کبوتر چاهی تنهايی به دنبال جفت گمگشته اش کي گردد.آيا شما در ميان شاخه های خود لانه اش را نميبينيد؟
درختان ميگفتند : ای باد،آوازه خوان گردان دشتها! شاخه های ما لانه متروک کلاغهاست و آنها نيز رفته اند که گرد لاشه ی يک اسب پرواز کنند و فرياد بزنند . تو می دانی که جشن کلاغها ،روز مرگ ديگران است ... ما جفت کبوتر چاهی تنها را اما نديديم.
باد ، از ميان شاخه ها ميگذشت و ميناليد : خدايا ! کبوتر چاهی تنها را په جواب بدهم اگر مرا باز يابد و از من بپرسد :باد! جفت من کو؟
باد ميرفت و غمين در گوش درختان انجير فرياد ميکشيد:کبوتر چاهی تنهايی به دنبال دوستش ميگردد .آيا شما در ميان شاخه های خود لانه اش را نميبينيد؟
آنها جواب ميدادند : نه ای باد ، تنهای سرگردان !شاخه های ما منزلگاه مرغان انجير و توکاهای گرسنه است .کبوتر چاهی هرگز به روی شاخه درخت انجير خانه نميسازد.
باد ، آزرده ميگذشت و به کبوتر تنها می انديشيد :"من چه آسوده ام که به هيچ جا و هيچکس دل نبسته ام".
اين باد ، خود ،کبوتر تنهايی بود و پردنده چاهی دوست گم کرده ، در زمين و آسمان ، سرگردان بود . کبوتر چاهی در پايان نخستين ديدارش با باد به او گفته بود : نه ، نه ای باد ! هرگز مگو که به خانه ام بازگردم . خانه برای پرنده ای است که جفتي دارد ، که بالی بر بال بسيار گشوده اش ساييده می شود و برای پرنده اش می خواند :"جفت من! چاه تاريک لانه ام را چه خوب می آرايی ". هرگز آن پرنده که در پی جفتش به صحرا نرفته است ف از آب جوی ها ، از مانده گندمهای درو شده ، و از سبوس بر خاک ريخته تنها ننوشيده و نخورده است ، اندوه از دست دادگی را نخواهد شناخت . ای باد ! جفت مرا بياب و به من باز گردان !
باد به او گفته بود : من برای تو ميگردم . تمام زمين را ، تمام درختان را ، تمام قلعه های متروک را و تمام دهليزهای پايان چاهها را. من جفت گمشده ات را خواهم يافت.
باد بر دهانه پاهی بانگ زد : ای گذرگاه آبهای دوردست ! آيا جفت يک کبوتر چاهی ، اينجا لانه نکرده است؟
چاه جواب داد : اينجا کبوتران بسيار لانه کرده اند.بيا و گمشده دوستت را بياب !
باد ، سر به درون چاه کشيد ، دست بر بال کبوتران ساييد و بيدارشان کرد : آيا در ميان شما غريبی نيست؟
کبوترها جفت جفت غريدند :برو ... برو ای باد وحشی ولگرد! ما غريبه ها را به خانه هايمان راه نميدهيم.
کبوتر چاهی ، روز و شب را ميشکافت و ميگرديد .
_ای خاک ، ای بوته های خار ! آيا شما جفت مرا نديده ايد؟
از چاهدهان خاک صدايی جواب ميداد : نه ای کبوتر دوست گم کرده . حفت تو پای بر من ننهاده است .
کبوتر فرياد می کشيد : هيچکدامتان نميدانيد که دوست من کجا رفته است؟ هيچکدام؟
دشتها ميگفتند: نميدانيم .
درختان ميگفتند : نميدانيم .
و کبوتران خانگی دست آموز ، پوزخند زنان ميگفتند : نميدانيم ، نميدانيم ...
کبوتر تنها ميرفت و با خود می گفت: با کاه و برگ خشک درختان برايت بستری نرم ساخته ام ، دوست من ! به چاه خانه ات برگرد !
باد ، در برج کهنه ايی پيچيد و افسوس کنان گفت : ای کبوتران برجهای پير ! با آن غرور خاکستری ، کنار کودکانتان ، ميان ديوار نمدار فضله ها ، زندگی شاد بادتان . آيا در ميان شما کبوتری نا آشنا ننشسته است؟
کبوتران برج پير ، از ميان لانه هايشان باد را درود فرستادند و گفتند : غريبه ها را اينجا منزلی نيست . آن که به خانه اش باز نگشته از دست رفته است.
برای کبوتر تنها ، سفر بود وجستجو . از هيچ ساکن و عابری نبود که نشان جفتش را نخواهد . از فراز ديوارهای هيچ قلعه ايی بی آنکه فرياد کند :" جفت مرا نديده ايد که از اينجا بگذرد ؟" نگذشته بود . می گفت که جفتش ، يک پر سياه در بال راستش دارد . اين تنها نشانی اوست .
قنات ها ميگفتند : نميدانيم .
چشمه ها ميگفتند : نميدانيم .
سنگها ميگفتند :افسوس ! نميدانيم ، نميدانيم ...
و چون به فصل کوچ قمری ها ميرسيد و در ميانشان ميچرخيد و ميگفت :" شما جفت مرا نديده ايد _با تک پر سياهی در بال راستش؟"قمری ها جواب ميدادند : نميدانيم ، نميدانيم ، نميدانيم ...
باد لحظه ايی نمی آسود . باری گذرش به تاکستانی افتاد . فرياد زد : ای برگهای تاک و انگورهای سرخ !کبوتر تنهايی را نديده ايد که از اينجا بگذرد؟
انگورها جواب دادند : چرا ای باد ! امروز ، ديروز ، يکماه پيش ، سال قبل ، کبوتری از اينجا گذشت که تنها بود و به دنبال جفتش ميگشت .
_ نه ... نه ای برگهای تاک و انگورهای سرخ! من در جستجوی گمشده آن کبوترم نه خود آن کبوتر .
و بعد راهش را کج کرد و با خود گفت :" او امروز از اينجا گذشته است ، ديروز ، یکماه پيش ... اگر از همين راه بروممرا خواهد شناخت و از جفت گمشده اش خواهد پرسيد". سر راهش کنار کلبه يک راهبان پير چرخيد :" از اين پيرمرد هم سوالی کنم. شايد چيزی بداند". سرش را درون کلبه کرد و فرياد زد : ای راهبان ! تو کبوتر تنهايی را نديده ايی که از اينجا بگذرد؟
راهبان، در کلبه اش را بست و گفت : امشب ، باد ، عجب هنگامه ميکند . فردا شنها روی نوار ها را خواهد گرفت .
باد ، کمی از وجودش را که درون کلبه مانده بود از لای در بيرون کشيد و رفت و به خود گفت : او زبان التماس آميز باد را نميداند.
باد به درون اتاقی که در آن قفس يک قناری آويخته بود سرک کشيد . پسرکی گريان گفت : اين باد ، اين باد لعنتی در را باز کرد ، مرکب را ريخت . مشق من سياه شد .
پيرزنی گفت : من اين باد را خوب ميشناسم . چهل روز زود آمده است . برای سر درختی ها هيچ خوب نيست .رهگذری گفت : کلاهم ، کلاهم ، کلاهم را باد برد ، اين باد بی صاحب ...
باد بار ديگر به خود گفت : اينها زبان التماس آميز باد راخوب نميداند.
نوکدرازی از کنار جوی گسترده ی کويری به کبوتر گفت : تو صيادان را فراموش کرده ايی . چه جستجوی بيهوده يی ! شايد ذوست تو اکنون خاک شده باشد .
کبوتر غمگين جواب داد :" من آن قوش ، من آن قرقی ، من آن صياد را خواهم يافت . من تا انتهای خاک به جستجو خواهم رفت" و به سوی گندم زارها و کشتگاههای پنبه پرواز کرد.
پنبه های شپيد گفتند : نميدانيم .
شالی های سبز گفتند : نميدانيم .
گندمهای زرد گفتند : نميدانيم .
و از درون شب ، مرغان حق فرياد زدند : نميدانيم ، نميدانيم، نميدانيم...
ديگر به هر کجا که ميرفتند يا باد از آنجا گذشته بود يا کبوتر چاهی .
گاهی که به هم ميرسيدند باد سينه اش را ميشکافت و پرنده از ميان آن می گذشت .
کبوتر به خود می گفت:حتی گذر باد هم به من نيافتاد که از گمشده ام سخنی بگويد . می دانستم که باد هرگز پيگرد آرزوی کبوتری تنها نخواهد شد.
و باد ، می شنيد و هيچ نمی گفت.
يک روز عاقبت ، يک خروس کولی از کنار گل آبی سر بلند کرد و به سوال کبوتر جواب داد : می دانم . بهار پيش که دوست تو _ باد ولگرد _ حکايت تو را برای من گفت ، من برای تمام خروسهای کولی پيغام فرستادم و نشانی جفت تو را به آنها دادم . به روز پيش يک خروس کولی به من گفت که جفت تو را ديده است که از بالای قلعه ايی پرواز می کرده .
_ آن قلعه کدام طرف است ؟کدام طرف؟
خروس کولی جواب داد : مغرب ف مغرب تمام .
پرنده پريد ، و گذر باد _ پس از چندی _ به خروس کولی آشنا افتاد .
_ دوست من از بهار پيش تا کنون برای م چه کرده ايی؟
_گمشده ات را يافتم و نشانی او را به جفت خسته اش دادم.
_ و او از کدام طرف رفت؟
_ مغرب ، مغرب تمام . ای باد اگر باری گذرت به خروس های کولی افتاد از پايان حکايت برايشان سخنی بگو !
باد به تندی راهی مغرب شد.
کبوتر از برجی پرسيد : جفت من که نه روز پيش فراز سر تو می چرخيد به کدام طرف رفته است؟
برج گفت : آه ... دوست قديم من !گمشده تو به سوی مغرب می رفت .
و باد نيز چنان پرسيد و چنين شنيد و رفت.
کبوتر چاهی از يک درخت ، از يک کاکلی و از يک پری شاهرخ پرسيد ، از يک غروب و از يک بامداد پرسيد ، و عاقبت در دورترين نقطه ی آسمان دو پرنده را ديد که پرواز میکردند.
و باد نيز چنين کرد.
کبوتر تنها از راه دور جفتش را شناخت . او با کبوتر بيگانه ايی هم سفر بود و به سوی مغرب می رفت ، مغرب تمام.
باد ، نفس زنان از راه رسيد . دست بر بال کبوتر چاهی کشيد و پرسيد ک دوست من ! آيا گمشده ات را يافتی؟
کبوتر چاهی تنها بر بال باد نشست و ناليد : ای باد ! خسته ام... بس است . اينک مرا به تاکستانی ببر ... جفت من ، هرگز با کبوتران مغربی کنار نمی آيد . نه ای باد ! من پرنده ی تنهايی هستم ... خسته ام ، سخت خسته ام ... مرا به بوته های انگور برسان ...
و باد ، کبوتر خسته ی تنهايی را بر بال خويش برد به تاکستانها ...
نقل از کتاب خانه ايی برای شب
نادر ابراهيمی

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی