يادم نمی آد هيچ وقت با اين حس نوشته باشم. نمی دونم بايد شروع می شد يا از اول همه چيز غلط بود و من خودم رو می زدم به نفهمی؟! نمی فهمم چرا بايد نبودنش من رو بشکنه؟! من هنوز هم ادعا دارم؟! خیلی چيزها عوض شدن، حيف که به اين بهايی که دارم می پردازم نمی ارزه. نمی دونم شايد هم بهاش همينه و من دارم بی تجربگی می کنم. نمی خوام اذيت بشم، بايد يه راهی باشه که من بتونم خودم رو آروم کنم. بايد پذيرفت که اين يک حقيقته و بايد باهاش کنار اومد. دارم حسم رو قايم می کنم، اما از کی؟ مگه نه اينکه خودم هم مهم هستم؟!لحظات نا اميدی تو زندگیم کم نديدم اما يادم نمی آد هيچکدوم رو تنها سپری کرده باشم. الان چرا تنهام؟ چون می ترسم حقيقت رو قبول کنم و به اون اعتراف کنم. راستش شک دارم که اين حقيقت باشه وگرنه من خودم رو اونقدر باجسارت می بينم که لا اقل پيش خودم قبولش کنم. کاش می شد اين شک رو برداشت حتی به قيمت پذيرفتن يک دروغ به جای حقيقت!!! (چی می گم؟ نمی دونم.)ا

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی