یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴



یکی از خونه های شادیمون حالا شده ماتمکده. همیشه جای گل "شقایق" مون بینمون خالی خواهد موند. بدی ماجرا اینه که "بودن" همدیگه رو نادیده می گیریم و تازه با "رفتن" همدیگه می فهمیم که آقا جون یه عزیزی هم یه وقتی "بود"ه ! "شقایق"مون که رفت، بقیه از موندن با هم ترسیدیم. می ترسیم که "نبودن" ش رو ببینیم، و قبول کنیم که دیگه هیچوقت جمعمون اونو تو خودش نداره.
- چی؟
- گفتم نداره!
- چی، چی نداره؟
- جمعمون شقایق نداره!!
- کدوم جمع؟
- آیا دیگه هیچوقت جمعی خواهیم داشت؟!!! مطمئنم در تمام لحظات که بقیه در کنار همیم، در یاد و خاطر تک تکمون خواهی بود

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی