پنجشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۹



و حالا اینجاییم
من، خسرو و شما خواهران عزادارم
به جنازه خسرو نگاه می کنید و اشک می ریزید
به قصه من گوش می دهید و اشک می ریزید
و من از پس پرده اشک ها
به چشمانتان خیره می شوم
این اشک ها برای من است؟ شیرین؟!
یا برای شیرینی که در وجود هر یک از شما نهفته
شیرینی که از زندگی اش نه نصیبی برد نه خیری
عاشق شد و هیچکس خریدار عشقش نشد
تنها بود و هیچکس تنهاییش را باور نکرد
و فقط وقتی که می میرد همه به یاد دخترکی می افتند
که عاشق بازی باران و آفتاب بود
و رنگین کمانی که در چشمهایش حلقه می بست
و قطره های اشکی که به هفت رنگ در می آمدند
آه خسته ام
خسته ام خواهران غمگین من
و تنها یک دشنه
یک دشنه کوچک
خستگی این همه سال را از تنم بیرون می کند

شیرین- عباس کیارستمی

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی