شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۱

اه اه من عجب درس خون بودما!!!مي گم چرا تو دانشگاه حوصله درس رو ندارم واسه اينه كه بابا جون من از دوره راهنمايي تو خط تست و اين مزخرفات بودم و اين طبيعيه كه الان خسته باشم

انواع موانع :
1ـيكي از انواع موانع ‚مانعيه كه مي شه با يه فرمون پيچوندن از بغلش رد شد.
2ـموانع دوره اي هم يه مدل ديگه هستن كه براي رفع شدن نياز به زمان دارن(مثل بيماري و...).
3ـيه سري مانع هم هستن كه اصلا قابل حل نيستن.كه در اينصورت بايد اين ديدگاهو پذيرفت كه”آدم اگه تو دنيا اندازه يه نقطه هم باشه بينهايت خط ميشه ازش رد كرد و اين خطوط مي تونن اهداف و آرزوهاي آدم باشن پس بايد يه هدف ديگه رو جايگزين كرد.“.
اگه مانعي وجود نداشته باشه ديگه پويايي براي رسيدن به هدف وجود نداره و اون وقت آدم تبديل به باتلاق ميشه!!!

جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۱

آي صفا كردم امروز با ويراژ دادن تو اين اتوبانها!مثلا رفته بودم دنبال مامانم كه پيداشون نكردم و رفتم الواتي و زابراه كردن اين جنقله بچه هايي كه فكر ميكنن آخر دست فرمونن! (حالا صداشو در نيارين كه يه بار به خودم اومدم ديدم ماشين كم آورده فكر كردم بايد يه دنده برم بالاتر غافل از اينكه بالاتر از دنده 4 نداره و عوضي زدم دنده 3 و صداي موتوروشنيدم كه...)

چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱

1-چرا بعضي ها فكر مي كنن اگه خودشون با يه چيز حال ميكنن پس بقيه هم بايد با اون حال كنن؟مثلا امروز‚ من و دوستام اصلا اهل رقصيدن رو زمين صاف هم نيستيم چه برسه به توي ميني بوس!!! هر چي به اين آقاي ليدر نه چندان محترم اين موضوعو ميگفتيم بيشتر نمي شنيد!!!
2-موقع برگشتن اين جناب ليدر فرمودن:” ببينين من با اين سر دردم دارم ميرقصم شما هم بايد اين كارو بكنين “!!!يكي نبود بهش يگه مگه دور از جون‚ ما مثه شما قاطريم؟!
خلاصه كه من و دو تا دوستم(اينا فرق دارن با نانا و شيطونك) از اين حاجي خيلي بدمون اومد(البته ليدر خوبي بود و با حال‚ منتها اينو نفهميد كه با ما‚ در هر موقعيتي نمي شه شوخي كرد!) آخرش هم كه كارت شركتشونوداد به ما شماره موبايلشو ور داشتم و از همون تو ميني بوس چند بار بهش زنگ زدم ! پسراي گروه هم كلي سر اين موضوع براش دست گرفتن
. به هر حال حقش بود.

واي جاي همه دوستان خالي !امروز رفته بوديم گردنه ”واشي“ با يه تور يه روزه .البته همه آشنا بودن(با خودشون نه با من و رفقام!)به همه توصيه مي كنم حتما برن اونجا(تو جاده فيروزكوهه).خيلي خيلي خيلي خوش گذشت .پاهام هم كه كاملا مرخص شدن(كلي راهو بايد با صندل از تو آب يخ مي رفتيم).راستي پشت آبشار هم حتما برين كلي احساس آدم بودن مي كنين!!!

تا حالا شده از روي فشار عصبي اين پلاستيكهاي محافظي رو كه معمولا دور وسايل الكتريكي مي پيچند رو اين قدر بتركونين كه انگشت شستتون بي حس شه و ديگه نتونين دفتر (لعنت شده)معادلاتتون رو بردارين كه برين سراغ سوال بعدي؟خيلي حس بديه شب امتحان وقتي فكركني هيچي بلد نيستي. به قول شيطونك وقتي عصبي ميشم صدام عوض ميشه و امروز همش فكرمي كردم دارم با يه صداي مردونه خشن حرف مي زنم. نمي دونم كي مي خوام قبول كنم كه آخه آدم حسابي درستو نذار برا شب امتحان مخصوصا وقتي از اول ترم تاريخ امتحانتو مي دوني .مي خوام اينو چند بار تو بلاگم بنويسم تا يادم نره.آخه ميدونين يكي از جالبترين سرگرمي هاي من اينه كه بلاگ خودمو بخونم و حالتهاي خودمو نقد كنم چون به نظرم يكي از سازنده ترين انتقادها‚ انتقاد آدم از خودشه .اينو ميگم چون خودم آدم كله شقي هستم ونظرياتم در ذهنم كاملا تثبيت شده استومعمولا پافشاري زيادي رو موضع خودم دارم اما وقتي خودم به يه نتيجه اي مي رسم خيلي راحت نقصم رو مي پذيرم وسعي در برطرف كردنش دارم.نقد كردن رفتار شخصي رو به همه توصيه ميكنم .البته ميدونم گاهي اوقات آدم شبيه ديونه ها مي شه كه هي با خودشون حرف مي زنن اما آخه اين حالت تو خود من كاملا طبيعيه و هيچكس از ديدن اختلاط من با خودم تعجب نميكنه .همه اين حرفا رو زدم كه بگم :خودمونيم ها اين دو تا امتحان به اندازه تمام امتحانهاي (درسي البته)زندگيم برام گرون تموم شد.خيلي عصبي شدم سرشون (تونستم!!!)

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱

بابا عجب امتحان دادن سخته .آدم ساعت4:30 از يه امتحان خلاص شه فرداش 8 صبح يه امتحان ديگه انتظارشو بكشه !!!همين ديگه حرفي ندارم التماس دعا.

جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۱

واي واي واي مامان من ظهر زنگ زده مي گه ناهار چي دارين؟منم ساده ميگم هنوز هيچي!مي گه ميوه دارين؟ مي گم نه! و... حالا پا شده ميگه من فردا ميام همه كاراتونو راست و ريست كنم كه شماها درس بخونين!!! ديگه ما زندگي نداريم كه !!!از فردا فقط درس بدون كشيدن يك نفس اضافه! البته اصلا سخت نيست چون درس خوندن كار هميسگي ماست!!! آره آره آره!!!!

پنجشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۱

امروز زيادي زده به سرم نه؟همش از اثرات تنهاييه

تصميم گرفته بودم تو وبلا گم از مشكلات فلسفي كه باهاشون درگيرم ننويسم.مي خواستم اين قدرخودمو به روزمرگي هام عادت بدم كه ديگه هيچكس نتونه بهم بگه ”بي تفاوت“!!! اما مثل اينكه نمي شه .ولي من سعي خودمو ميكنم لااقل بايد به خودم (كه كمكم داره باورم ميشه بي تفاوتم !)ثابت كنم كه نه آقا جون شما دو دستي به اين بچه بازي هاي دنيا چسبيدي!!!

الان كه رفته بودم سراغ مايه ماكاروني ديدم كه پخته و فقط يه كم آبش زياده واسه همين يه كم شعله گازو زياد كردم و همون جا بالا سرش واستادم تا آبش تبخير شه ديدم كه فقط از يه جاهاي ثابتي حباب خارج ميشه و تا همش نزني جاي اين حبابها عوض نميشه.به اين فكر افتادم كه نكنه منم نياز دارم يكي با يه قاشق زندگيمو به هم بزنه؟!!!

گاهي وقتا كه سعي ميكنم خودمو جاي ديگران بذارم و از چشم اونا به مسايل نگاه كنم ميبينم كه واقعا نميتونم اون وقت خودمو مجبور ميكنم كه لا اقل جاي خودمو محكم بچسبم و از موضع خودم به هر ترتيبي كه شده دفاع كنم.شايد خيلي لجبازم.

دوست دارم بين دو تا خط كاغذ بنويسم.البته خط كسري هام بايد رو خط باشن وگرنه مجبور مي شم عدد هامو رو خط بنويسم.چك نويس هاي رياضيم خيلي قشنگن نه؟

.
اگه بعد از يه مدت در مورد يه نفركه تاحالا روش به عنوان يه آدم متفاوت حساب باز كرده بودين به نتايج متناقضي برسين و يه دفعه تمام زير بناي تفكرتون نسبت بهش پيش خودتون يه نقطه بشه بره زير يه علامت سوال گنده چه حسي بهتون دست ميده؟بايد بگم براي من كه يه حس دردناكه آخه من خيلي خودمو قبول دارم

چهارشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۱

امروز بازم من تو خونه تنهام (بچه ها از ساعت 8 تا 6 بعد از ظهر كلاس دارن ) نه اينكه تنهايي رو دوست نداشته باشم اما خوب...يه كارايي هست كه دوست ندارم تنهايي انجامشون بدم مثه رفتن تو خيابون و خريدن نون(كه تو اين خونه از بس كميابه حكم طلا رو داره).اما فكر كنم مجبور شم امروز اين كارو بكنم.

بابا ما يه روزاز خوشي زده بود به سرمون ها همين امروز بايد اين account مون تموم مي شد كه من نتونم دم به دقيقه بنويسم.

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۱

آقا من امروز كيفورم هر چي ديونه بازي ميبينين به دل نگيرين!!!

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱

آي كمك !مردم از دست اينا نميدونم اين نانا با موهاي من چي كار داره ؟از دست اينا من نميتونم يه دوش بگيرم براي اينكه بعدش مراسم مو شونه كني با همكاري شكنجه گر نانا داريم .من دارم تو اين خونه از دست اينا حروم مي شم !!!چند دقيقه پيش مثه دو تا خروس جنگي افتاده بودن به هم و فريادها بود كه ميكشيدن(ميتونستن خب به من چه؟) حالا هم اومدن سراغ من يكي موهامو ميكنه اون يكي هم هي دسته تي(اوني كه باهاش زمين ميشورن) رو ميكنه تو تنم


آي دوست دارم اينارو بذارم سر كار ! نانا و شيطونك تو اتاق بودن كه صداي آي سوسك واي سوسك من به آسمون بلند شد و اين دو تا بودن كه منتظر آمبولانس رو به قبله شده بودن

آي امروز كف دستم مي خاريد آي ميخاريد!آخه يه پسره هست تو كلاس شيطونك كه هميشه جلوي ما ميشينه (من همينجوري ميرم تو كلاسش).گردني داره كه نگو .پس گردني زدن بهش فطيره!!!آقا ما هي ميخواستيم بريم يه دونه بزنيم پس كلش كه اين شيطونك نمي ذاشت.
ساقي: خب من ميزنم بعدش يه معذرتخواهي چاشنيش ميكنم ديگه مگه بده؟
شيطون كوچولو:نه!اصلا .خوب هم هست!
اما نميذاشت كه برم بزنم(حالا نيست اگه ميذاشت منم ميرفتم!!!)اما اومدم خونه ديدم اين نانا واستاده دم گاز و پشت گردن اون زدن هم كه فطيره! و شترق وسپس تمام شدن خارش دستم .

اووووووووووووه راستي ميدونين من ونانا چه شانسي آورديم كه با شيطونك همخونه شديم؟(البته ينواز ديد كوته نگر خود شيطونك ميگم ها!!!) هه ما اومديم يه هفته اي انجا درس بخونيم برا امتحانا خير سرمون .تنها كاري كه كم ميكنيم همين درس خوندنه!به هر حال بايد برا همديگه خط و نشون بكشيم يا نه؟به هر حال كلي سوژه داشتم از اين 2 تا اما تصميم گرفتم پرچم سفيد رو به علامت صلح بالا بگيرم و ديگه اين دو تا رو نكوبونم چون اگه بخوام ضايشون كنم بد جور ميكنم واي چقدر پراكنده نويسي كردم. خوب تونستم!

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۱

اند لات بازي رو خودم ميكنم با رفقام.ديشب يه مهموني بوديم منم كه نخود محافل ‚خلاصه كلي خودمو نشون دادم(البته اينا همش politic ه كه من ميزنم تو مهموني رفقا شيطوني ميكنم كه بعدا بدم تو مهمونيام شيطنت كنن و خودمو جلو خونواده آخر معصوميت نشون بدم ) بعدشم كه شب مونديم خونه يكي از بچه ها وصبح كه چه عرض كنم ظهر‚ با برادران گراميمون رفتيم پا توق(در بند)وبعدشم سينما(فقط حيف يادمون رفت كالباس بخوريم!!!) آخرشم اينكه خدايا مردم از خوشي ‚ ممنون

هه! امروز از قزوين برگشتن من داستاني شد برا خودش!!!از دانشگاه كه در اومدم تو تاكسي كلي معطل شدم تا خلاصه تاكسي نسبتا پر شد .تو ترمينالم كه اومدم جنتلمن بازي در آرم و يه كم صبر كنم اول بقيه سوار شن كه ديدم به اين نحو بايد تا فردا صبر كنم(جاي بعضيا خالي كه برن جا بگيرن)خلاصه بعد از هزار دردسر سوار يه اتوبوس با جمعيت غالب اَك (1) دو (2) سه (تيريپ سربازي)شدم وبالاجبار پهلوي يه خانم بسيار مسن نشستم ايشون هم لطف كردن و يه خوشه انگوربه بنده دادنو با توجه به اينكه 1ـمن از انگور هسته دار متنفرم و2ـفكر ميكنم نشسته هم بودن‚ تصور كنيد قيافه منو .اقا بعدشم مجبور شدم هي خودمو بزنم به خواب كه ايشون باز محبتشون گل نكنه .خلاصه كه امروز واسه من صفا سيتي اتوبوس قزوين ـ تهران سيتي!!!
-------------------------------------------------------------------------------------
جريان ”امروز“ مال” پريروز“ه كه به دليل خوشگذرانيهاي بنده امروز publish ميشه.

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۱

....

اِاِاِ من زندگي ندارم از دست اينا!!!امشب اينجا تو قزوين تنها نيستم‚ كه هستم.غذا دارم كه ندارم(آي گشنمه) .... و هزار تا درد ديگه ندارم كه دارم .بگذريم اين همه قلم فرسايي كردم كه بگم :همين الان (طبق معمول)يه لامپ تو صورتم خورد شد.آخه نمي دونين اينجا چه خبره انگار تمام لامپهاي اين خونه پوسيدن اولا كه همشون يكي يكي مي سوزن دوما وقتي مي خواي عوضشون كني خورد ميشن تو صورتت خلاصه كه تازگيها لامپها هم احساسات منودر نظر نمي گيرن (تازه كجاشو ديدين ما تو آشپزخونه از يه چراغ مطالعه استفاده ميكنيم به جاي لامپ!!! )

اااه بازم من گند زدم. هميشه همينطوره يه كاري رو بدون فكر ميكنم بعدش(دور از جون شما)پشيمون ميشم مثه ...آخه دختر نه چندان حسابي آدم شماره تلفنشو به هر كي از راه ميرسه ميده؟كه اونم ازش باج بگيره؟حالا خدا رو شكر كه ساقي كله خر تر از اينه كه به خاطر يه تلفن بخواد به كسي باج بده. اما خودمونيما حسابي گريمو در آورد (خوب تونست) بازم خدا رو شكر كه دوست خوبم بود و online بودنش بهم ارامش ميداد وگرنه كه من از عصبانيت ميمردم.
حالا واقعا چرا بعضيا از حسن نيت و سادگي آدم سوء استفاده ميكنن؟ من واقعا نمي فهمم كه چرا خواست اون طورمني رو كه به جز اعتماد كردن بهش هيچ اشتباهي مرتكب نشده بودم زير پاهاش له كنه؟
الانم من تنها كاري كه ميتونم براش بكنم اينه كه ببخشمش و از خدا هم ميخوام تمام وقايع ديشب رو نديده بگيره

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۱

نانا جان درياب! كه حالا موانع ثابت رو از جلو ماشين من رد ميكني؟!آي آدمها دريابيد مرا كه من از دست اين بيسواد چه ميكشم!!!اون روز اومده هي ميگه :” اونtemplate رو ببرم تو office روش كار كنم؟ واقعا نمي دونسته طفلكي كه اونو بايد ببره تو front page و روش كار كنه!!!

خوب تنهايي من هم تموم شد .خانواده از سفر برگشتند .تنها چيزي كه الان اذيتم ميكنه اينه كه بايد بشينم و به درد دلاي مامان گوش كنم نمي دونم انگار هميشه تو سفر حرفاشو جمع ميكنه كه بياد برا من يزنه .(حالا نيست منم دختر خوبيم و با تمام وجود به حرقاش گوش ميدم!!!)طفلك چي مي كشه از دست من.راستي من اين مدت متوجه خيلي چيزا نشده بودم مثلا اين كه بابا سطل اشغال بو ميده يا قوري اين قدر با چايي مونده كه رنگ گرفته .واقعا لعبتي هستم در نوع خود بي نظير نه؟

خدا به سر شاهده من تنهايي اصن بهم بد نميگذره .نميدونم اينا چرا اين همه شلوغش ميكنن!!!اگه مي دونستم كه خانواده كله سحر راه افتادن زودتر از خواب پا مي شدم كه بيشتر تنها باشم(ميبينين بعضيا چه رويي دارن؟)

هه هه!!!

نه جونم اين جوري نميشه مثه اينكه بايد يه بار كل حال اين نانا و شيطون كوچولو رو ببينم تا حساب كار دستشون بياد و ديگه تو اون مثلا وبلاگاشون پشت سر من سبزي پاك نكنن(غيبت نكنن).

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۱

بابا جان سوء تفاهم هم بد درديه .ديشب از قزوين آنلاين(اند ديكتيشن) شديم ايشون با يكي از رفقاي ما كل انداخت اونم كم نياورد و خلاصه دعوايي شداين نانا هم بهش برخورده حالا امشب مي خوايم ببينيم ميشه اونارو اشتي داد يا نه؟(آخه تو رو چه به اين كارا؟)

چرا اين لينكهام درست نميشن؟

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۱

اخي اميد دادن به يه آدم چقدر قشنگه.اين برادر دوستم رتبش شده 4100 اينقدر نااميد بود كه حتي حاضر نبود به دفتر انتخاب رشته يه نگاه بكنه ما رفتيم يه كم مسخره بازي در آورديم براش تا خلاصه بهش حالي كرديم كه بايد كلي هم خدا رو شكر كنه كه اين قدر خوش شانسه چون ماها با در صدايي به نسبت قابل توجهي بهتر از اون پارسال رتبه هامون خيلي بدتر شده بود به هر حال از اينكه يه كم حالش بهتر شد خوشحالم

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۱

به به امروز كلي خوش گذروني كردم تا ميدون راه اهن رفتيم كه كارنامه يكيوبگيريم بعدشم با مامان وباباي دوستم رفتيم شام خورديم الانم با دوستام خونه ماييم (شب دوستام اينجان

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۱

اه. عحيبه ها ديروز داشتم ازتنهايي دوستم ميگفتم امروز كه ازخواب پا شدم ديدم همه تو خونه شال و كلاه كردن برن شمال خوب اينم از چشم شور بعضيها .حالا نيست خيلي به من بد ميگذره همين الان ميريم با دوستم پيش اون يكي دوستم كه تو انتخاب رشته به داداشش كمك كنيم (گر طبيب بودي سر خود دوا كردي!!!)راستي اين ساعته اين خرابه الان ساعت صبح 5 شنبت 10:30

آخي ديدي هيچ كاري نتونستم بكنم براش؟گفت دلش گرفته والان چند روزه كه تو خونه تنهاست . تنها كاري كه براش كردم اين بود كه مثه مادر بزرگا نصيحتش كنم.هميشه دوست داشتم لااقل بتونم براي دوستام سنگ صبور خوبي باشم اما امشب هيچ كاري براش نكردم .متاسفانه.

از خواب كه پريدم حس كردم الانه كه قلبم از دهنم بياد بيرون.خواب ديدم تو يه جنگل از دست يه دايناسور فرار كردم اما اون دوباره پيدام كرده بودو داشت دنبالم ميومد.فكر مي كنم سرچشمه اين خواب سوء تفاهمي باشه كه با يكي از دوستام(با ID :monster...)پيدا كردم.بايد ازش معذرت بخوام(ديگه حوصله يه غولو ندارم!!!)

ديروز يكي از دوستان ازم سئوال خوبي پرسيد:”ميخواي تو بلاگت راجع به چي بنويسي؟“.منظورش اين بود كه من بايد هدف دار بنويسم اما من بهش گفتم دوست دارم هر چي ميخوام بنويسم شايد بي هدف باشه اما آخه من ميخوام براي خودم بنويسم.اصلا هدف من (وشايد هدف دوستام هم) اين بود كه به معلوماتمون چيزي اضافه كنيم(ور رفتن به template, …رو اضافه كردنه معلومات بخونين) پس نتيجه ميگيريم كه من هدف دار مينويسم

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۱

امروز كلاسمو دو در كردم .به دلايلي :

1-ساعت 8 كلاس داشتم تا 11 اونوقت بايد ساعت 5 ترمينال ميبودم تا به كلاسم برسم(تازه تنها هم بودم)
2-نگاه كردم ديدم مبحث آسونيه گفتم خودمو مسخره نكنم.
3-دوستام بهم ميگن تو عجب (دور از جون)خري غيبتارو برات نذاشتن كه بكنيشون تو چشات!!! ازشون استفاده كن!!
خلاصه اين هم استفاده.

دستا بالا(البته براي دعا).خدايا به همه دوستان من رحم كن.
طفلكي سرعتي هم نداشته كه خودش و دوستش با هم زيرچرخهاي كاميون..... حالا حرف من اينه كه بزرگواري كنين براي من و دوستام كه مثل ديونه ها رانندگي ميكنيم دعا كنين ممنون

ووووووووي اه اه ديدين چي شد.يه كبوتره اومد (البته با سرعت)به سمت پنجره اتاق من و مقداري از مواد غذايي رو كه قبلا مصرف كرده بود به سمت شيشه پرتاب كرد!!!!!!!! اما خوب شد كه پنجره نيمه باز بود وگرنه اون ميدونست و من!!!!!!!!! (آره آره يكي من ميدونستم و اون يكي ديگه هم باز خودم ميدونستم و اون)
بابا ما خير سرمون خيلي درس خون بوديم واحد تابستوني هم برداشتيم(البته تونستيم بر داشتيم ميتونيد بر داريد) كه بياد قوزي بشه رو قوزاي ديگمون.يكي نيست بگه حالا كه برداشتي بشين بخون تا منم جوابشو بدم :من هميشه درسامو به موقع ميخونم.اونم به شيوه عاقل اندر سفيه يه نگاهي بهم بندازه و بگه :اره مي شناسمت!!!!!!!
يه چند تا فلسفه هست كه نياز به توضيح داره:
1-فلسفه ميتونم ميكنم ميتوني بكن!(واضحه و نيازي به توضيح نداره)
2-وقتي كسي حرف مفت ميزنه بايد چند بار با حالت مسخره بهش گفت:آره آره.
3-منظور از ما , من و دوستام (هم خونه اي هام)است.
بقيه مسايل هم باشه بعدا راجع بهشون حرف ميزنم.
حالا يه كم آره آره كنين دلم نشكنه!!!!

بازم سلام
ميبينين اين همه منو دوستام خودمونو كشتيم كه بيايم بلاگيم حالا كه اومديم من ميبينم كي خوندن بلاگ خيلي لذت بخش تر از نوشتنشهL.اما خيال كردين من از رو نميرم از تو .... هم شده حرف براي زدن پيدا ميكنم .

ميشه درست شي لطفا بابا جان من ميخوام بنويسم

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۱

سلام