اصلا انگار يكي از خصوصيتهاي قزوين اينه كه آدم رو خواب مي كنه! از ديروز ساعت 4:30 بعد از ظهر تا امروز ساعت 8:30 صبح خوابيدم! تازه الان هم وجدان درد باعث شد كه بيدار شم وگرنه هنوز جا داشتم واسه خوابيدن!
meikade
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱
چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۱
مناظره ساقي و مامانش:
_ساقي: ميتونم اذيتتون کنم؟
_مامانش: نخير.
_ساقي : چرا؟!
_ مامانش: دارم موهامو درست ميکنم.
_ساقي : پس من صبر ميکنم کارتون تموم شه!
(بعد از چند دقيقه...)
_ساقي: ...
_ مامانش: ا موهامو خراب کردي!
_ ساقي: تونستم !(+ يه زبون درازي به علامت شوخي!)
_ خاله زنکه: واه واه دخترا چي شدن؟! آتيش سرخ!
توضيحات: خوب بيماريه ديگه طفلک دست خودش که نيست!
سهشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۱
يک توصيه دوستانه:
حوله حمام خود را نشوييد ! يا لا اقل با دست اين کار رو نکنيد.حتي به تجربه کردنش هم نمي ارزه! چون که اولا کمري ميشيد (کمرتون مرخص ميشه!) ثانيا انگشتاتون به لرزه مي افتن ثالثا دستاتون خشک مي شن رابعا ... .
دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۱
_لاغر شدي؟!
_ نه فکر نمي کنم.
_خب شايد به خاطر التهاب چشمته که چهره ات مظلوم شده!!!
_... .
من؟!بابا من هميشه معصومم! به جان خودم.
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱
صبح ساعت 8 اومدن تق تق در ميزنن كه مي خوايم موكتهاي اون ور رو جمع كنيم و كف خونه رو سراميك كنيم .آخه اين صابخونه ما (تو قزوين) يه دخترش طبقه پايينه واون يكي هم قراره بياد بالا (جاي فعلي ما) و به ما گفته بود ما پايين رو خالي ميكنيم برا شما و هنوز اين كارو نكرده به فكرش افتاده كه كف بالا رو سراميك كنه! حالا خوبه اون قسمت خونه از اين وري كه من الان توشم كاملا جداست وگرنه من ميشستم اينجا هاي هاي گريه ميكردم! من طفلك رو تنها گير اوردن.
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۱
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱
_پروانه ها
مشتاقانه دنبال ميکنند
حلقه گل روي تابوت را
اما من اصلا باورم نميشه!
آخه من ... من... چي بگم؟!اون همه شادي تموم شد؟! نه .ارزو ميکنم هميشه شاد باشي.
جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۱
خرد گرايان هم خيلي دردسر ميکشن ها! يه جورايي آدم خوبه پيرو احساسات باشه ! نمي دونم ولي فکر ميکنم اون مدلي زندگي کردن خيلي راحت تره!
مثلا تو زندگي اعتقادي همين افراد خانواده ما مامان و داداشم که پيرو احساسشون هستن يه راهي رو انتخاب کردن و دارن حال ميکنن اون وقت من و باباي بيچارم هي کتاب بخون هي بحث و مجادله ، سوالهاي بي جواب .. آخرشم لا دين و بي ايمانيم! ممنونم آقا جان از اين الفاظ بسيار دلنشين!
اما يه چيزي هم هست! مي گفت هر چي بيشتر صبر کني سخت تر مي شه! آخه به جان خودم نمي شه ! من چه جوري yes بدم به چيزي که هيچ چيزي نيست برام؟!
ولي داست ميگه من همين الانش هم شديدا جبهه گيري کردم! چه رسد به يه مدت ديگه!
ما که ولنتايني نداريم. اما کادو دادن هم سخته ها ! کمک کردن تو دادن کادوهم به همچنين!
در مجموع به دردسرش نمي ارزه!
چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱
بد اخلاق و بي حوصله شدم. از بي کاريه ميدونم.روزانه بيشتر از 14 ساعت پشت اين کامپيوتر ميشينم بدون اينکه ذره اي کار مفيد انجام بدم. تازه با همه هم تو خونه دعوا دارم! انگار اونا مقصرن! حالا اون دانشگاه هم که شروع بشه يه جور ديگه غر مي زنم ها! واسه همينه که ميگم :" ساقي يه چاره بيشتر نداره .اونم... !"
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۱
آخي عمو نيوهمه ! نه ها !به هوش بياي ها.واي نکنه يه وقت غولهاي تشرفي يه دونه بشن!گويا با پسر عموش داشته از قزوين برميگشته که ... .اولين نفري بود که تو دانشگاه اسمشو پيدا کرديم. از بس شرارت وشيطنت داشت دائما تو فکر يه نقشه بوديم که يه کم سر به سرش بذاريم! واي هر دوشون تو کلاس آمار من هم بودن. بازم مثه ترم اول توکلاس اينقدر رو صندليش وول خورد که چپه شد و با اون هيکل گروووپ! هر چند اون موقع چون ميدونستم اين صدا فقط از اون ممکنه در بياد اصلا بر نگشتم نگاش کنم! ميشه دوباره بياي دسته شکسته اون صندلي رو بگيري باهاش گيتار بزني؟! ميشه بازم دير بياي سر کلاس و با اون لبخند، سر متحرکت رو از لاي در بياري تو و به استاد سلام کني؟! ماها برات دعا ميکنيم رفيق.اميدوارم بازم بياي!
دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۱
باورم نميشه امروز فهميدم که مامانم هم به من رفته! يه خصوصيت ضايعي که من دارم اينه که گاهي وقتا به حرف طرف مقابلم گوش نميدم البته ظاهرا اينطور به نظر نمي رسه ها! خيلي هم بده .معمولا هم وقتي اين طوري ميشم که تصميمي براي انجام يک کار گرفته باشم چون اينجور مواقع فقط به همون کار فکر ميکنم!مثلا همين پريروز شيطونک بهم گفت دم در دانشگاه بالا منتظرشون بمونيم اما من و نانا برا خودمون رفته بوديم دانشگاه خودمون و اونا وقتي رسيدن که ما نهارمون رو هم تقريبا تموم کرده بوديم.
محشره!!!
جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۱
فرق ميکنن!
آدما خيلي با هم فرق دارن!
نمي دونم چرا با اينکه اين موضوع رو ميدونم نميتونم باهاش کنار بيام. هنوزم اونايي که ريخت و قيافشون برام عجيبه يه طوري نگام ميکنن و منم به اونا همون جور! آخرش که يه روز بايد با اين مساله کنار بيام که همه مثه من فکر نميکنن و نبايدم اين طور باشه! کاش ميتونستم با يکيشون يه کم نقطه مشترک پيدا کنم و يه کم اطلاعات راجع به ايدئولوژي ها و اهدافش تو زندگي ازش بگيرم!
...:چي شده ؟!
ساقي: امروز رفته بوديم کوه باز!
چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۱
خوبه آدم توانايياش کم باشه ها!
اون موقع ها که بدمينتون بازي ميکردم تو تيم باشگاهمون يه دختره بود که با هر دو تا دستش ميتونست بازي کنه!يعني کلا همه کاراشو با هر دو دست ميتونست انجام بده. الان که فکر ميکنم ميبينم طفلکي پس لابد نميتونست دست چپ و راستشو از هم تشحيص بده! چرا؟! چون خود من وقتي ميخوام اين کارو بکنم بايد يه مدادي چيزي تو دستم تصور کنم و يه کم هم باهاش بنويسم که مطمئن شم دست مذکور دست راستمه ! حالا اون بيچاره که با هر دو تا دستش ميتونست راحت بنويسه چه جوري بايد دستاشو از هم تشخيص بده؟!
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۱
به من ميگه :" قرص آرامش!" .اون روي سگ منو نديده انگار!
ميگه:"هر روز يه سر بيا اينجا آدم چهره خندونت رو که ميبينه سر حال ميشه ! بيا يه سر به ما بزن آخه نميدوني بعضي از مشتريهامون چقدر بداخلاقن! اما تو که زير دست آدم ميشيني و چشاتو ميبندي تو قيافت يه جور آرامش هست که آدم عاشق کارش ميشه!"
هه به خيالش رسيده! نه جونم ما از اوناش نيستيم!
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۱
مي گم حالم خرابه بگين نيست!
حالا سالي به 12 ماه من از اون قارقارک استفاده نميکنم ها صاف امروز مثه چي مي خواستمش! رفته بوديم شهريه ثابتمون رو بريزيم و من travel بانک صادرات داشتم ميخواستم زنگ بزنم بابام بگم برام بريزه به حساب که تمام تلفن هاي او دانشگاه رو از ريشه در آورده بودن! مجبور شديم با نانا بريم تو شهر بانک صادرات پيدا کنيم چک رو نقد کنم! از اون طرف اون يکي همخونه ايمون قرار بود وسايل منو بياره ترمينال مه ديگه من نرم خونه و برنامه اين بود که ما بهش زنگ بزنيم و ... باز هم من ... .حيف که کلي حرف مفت زده بودم مبني بر اينکه قارقارک اصلا نميخوام وگرنه همونجا اعلام ميکردم :"آقا جون بنده غلط کردم! لطفا لوازم بنده رو پس بدين!".
