پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۱

چرا يه نفر پيدا نمي شه با من كتك كاري كنه؟
اَه اين سارا هم رفته همه كلاساشو تواون روزايي گرفته كه من تهرانم.آي اينقدر دلم تنگ شده برا لحظه لحظهء اون 12 سالي كه با هم بوديم.هه . چقدر نقشه كشيديم كه يه كاري كنيم لا اقل تو يه دانشگاه نباشيم!!!
آخ دلم يدونه از اون مشتايي ميخواد كه يه دفعه وسط حرف معلمه به هم ميزديم و با پست فطرتي تمام از ديدن قيافه جا خورده و كتك خورده همديگه ريسه ميرفتيم! هه هه.واي از وقتي كه اون معلم كامپيوتره انگشتشو به سمت ما ميگرفت و مي گفت” چي گفتم؟“ و اينجانب شروع ميكردم به رده گويي !
آي كله خراب كجايي كه بياي بريم بازم با ميله هاي تير بسكتبال موازي شيم؟!
هي بيا قلاب بگير من ميخوام از اين ميله برم بالا .بدو تا اين معلمه نيومده!
واي سارا بدو كه صداي كليداي خانوم ضيايي مياد!

عليك سلام. مي شه لا اقل تو به حرف من گوش بدي؟اصن ببينم تو ميفهمي من چي ميگم؟ ببين من حوصله ندارم هي برات توضيح واضحات بدم ها.چرا داد ميرنم؟ من كه داد نمي زنم.عصباني هم نيستم. اه .دختره ديوونه .خوب از اول مي گفتي نمي خواي گوش بدي!!!

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۱

سلام

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۱

نمي دونم چرا اين قدر تو حالت عصب هستم!!!

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۱

ببخشيد از نظر آقايون و خانوماي محترم ايرادي داره ما دستمالمونو از جيب شلوارمون در آريم؟ يا يا براي پول دادن به خانوم سلفي دستمونو تو جيب پشت شلوارمون بكنيم؟
اگه نداره كه هيچي اما اگه داره بايد بگم كه :” به يه په ته ثه“ .(يعني كل هيبت شما پشم!!)

تا حالا شده تو حرف زدن با يكي يه اصطلاحي رو به كار ببرين كه اون معنيشو ندونه و شروع كنه راجع به يه موضوع بي ربط آسمون و ريسمون ببافه؟!
مثلا همين اصطلاح ”پشم كردن“ يعني ”ضايع كردن“و ” بي ارزش شمردن“ و... .نه اينكه شما بياي راجع به ... . اي بابا گردوي تازه!

امروز صبح باز هم پياده يه سمت دانشگاه !(ركورد شكستم 24 دقيقه طول كشيد.).
جالبه كه يه منطقه بدون ساختمان به آدم بگه كه ” حاج خانوم! از من كه رد شدي دنبال يه پل بگرد كه ازش رد شي بري اون ور‚ از خيابونم رد شي كه خيابون دانشگات همين بغلاست“!يا يه ديوار كه يه كم جلو اومده بگه ” وقتشه بري از لبه جوب راه بري“. يا به خاطر بوي نا كلي نقشه بكشي كه حتما سر يه ساعتي كه جاوي مغازه سيمان فروشي رو آب و جارو ميكنن از اونجا رد شي.خلاصه كه مني كه معمولا با بوي نون تازه حال نمي كنم هم صبح زود اين كارو ميكنم.

شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۱

2 تا مساله هست كه بايد روشن بشه:
1ـ اگه من و شيطونك اداي نانا رو در مي آورديم به اين دليل بود كه نمي خواستيم اون به خاطر شليدنش سر خورده اجتماعي بشه! و اين فرصت طلبان دانشگاه اذيتش كنن!!!
2ـبابا ما حق نداريم اين پله ها رو 3 تا يكي بيايم پايين؟من و شيطونك داريم پرش ميكنيم به سمت پايين پله ها كه يه پسره دستاشو به نشانه تسليم ميبره بالا كه نكنه ما يه وقت بريم روش!!!خيال كرده ما از اوناشيم! نه جونم ما كنترل پرش هاي خودمونو داريم!

جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱

اين استاد رنجبري مثه اينكه دلش مي خواد؟!چي؟ معلومه كتك!!!(آره آره آره لابد از ما به قول خودش سه تفنگدار!!!).اه گير ميده به ما و هي مارو پشم ميكنه.خوب حق داره وقتي اين دو تا اينقدر ضايعن بايد يهشون گير داده بشه .اما من چي؟ من به اين خوبي!!!

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۱

Let the spirit go flying free
Until the dawn breaks over the sea.

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۱

به به صفايي داره اين Defragment كردن ديسك كه نگو!وقتي اين كارو ميكنم آنچنان مبهوت مانيتور مي شم كه انگار دارم با رستم كشتي ميگيرم.اما خيلي چالبه كه هر وقت فكر مي كنم مغزم(نداشته من البته!)نياز به طبقه بندي شدن داره سريعن چند تا نرم افزار install ميكنم و چند تا ديگه رو هم uninstall و مي شينم به تماشاي پيشرفت Defragment!!! خوب مي شم ان شاء الله !

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۱

همه از اوييم و به سويش ميرويم.
وابستگي عاطفي زيادي بهش نداشتم اما فكر كردن به كارهاي هر چند كوچيكي كه برام كرده بود باعث مي شه كه براي رفتنش غمگين باشم.
از طرفي هم ديدن غم پدر بغض رو تو گلوم مي شكنه.

شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۱

اين دو تا خجالت نمي كشن!!!
آقا جان ما يه كلي انداختيم با اين نانا اونم رفت يه off line ضايع گذاشت واسه اين دوست من!!! بعدشم با اين شيطون كوچولو قرار داد بستن كه منو بذارن سر كار !رفتن يه ID ساختن و pm گذاشتن برام كه من دوست فلانيمو... و باعث شدن من زنگ بزنم حال اونو بگيرمو... بعدشم كه بهم مي گن من خودمو پشم كردم جلوي اون !!! كادوي تولد منو ميبينين؟ من تو اين خونه دارم حروم ميشم از دست اينا!!!

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۱

اِ اِ اِ نزديك بود شاكي شم ها!!! فكر كردم بابام روز تولدمو فراموش كرده اما زنگ زد و بهم كلي تبريك گفت.آخه خب تا حدي هم حق داره مامان بزرگم هنوز تو كماست .

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۱

به مامان ميگم:اصلا من وقتي اين يادگار امام رو ميبينم يه طوريم مي شه.
مامانم ميگه:وقتي دو طوريت شد خودت مي فهمي!!!
به جان عزيز اين شيطونك و( به طور مخصوص!) اين نانا من وقتي چشمم مي افته به اين اتوبان يهو چپ ميكنم و همه چيز رو فراموش و د به گاز!!!

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۱

يه استاد قراني تو كلاسشون فرمودن :”به عنوان مثال مينويسيم ”شنبه“ مي خونيم ”پمبه““ .واه واه آدم چه چيزا ياد ميگيره تو دانشگاه و خودشم خبر دار نمي شه!!!

جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۱

monsteeeeeeeeeeeer كجايي؟
اين شعار من در زندگي است كه به صورت آف لاين(!The best dictation ) برا اين مانسترsend ميشه.هر روز و هر ساعت!

آخه نه شما بگين اين انصافه كه ما هفته اي يه آدامس قورت بديم؟!چرا كه اين جناب استاد وقتي ميبينه ما اين آدامسهارو استثمار كرديم و هي مي كوبيمش چپ مي كنه و قاط مي زنه ما هم كه حساس ! اگه تو دلم درخت آدامس در اومد بدونين تقصير اين استاد رنجبريه!

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۱

مادر بزرگم سكته مغزي كرده .اميدوارم طوريش نشه.(اميدوارم)

اگه بدونين ديروز گروه القاعده دانشگاه(كه همه مي دونن ماها نيستيم!) چه كردن!دسته يه صندلي كه قبلا كنده شده بود رو از دانشگاه كش رفتن!البته شايان ذكر است كه طبق معمول هميشه بنده در اين عمليات هيچگونه نقشي را ايقا نكردم (آخه من اصلا اهل اين كارام؟!).
راستي ديروز 81 اي ها اومده بودن(به همراه خانواده هاشون ضايع ها!).ياد پارسال خودمون افتادم.من و نانا صبح با هم رفته بوديم.با شيطونك و بقيه هم روز اول آشنا شديم.هه . از يه خانومه پرسيديم :” ببخشيد سلف كجاست؟“ (نوشابه ميخواستيم)اونم با انگشت يه جايي رو نشونمون داد و من و نانا راهي اونجا شديم.دور از جونمون مثه يه حيوون باركش پريديم اون تو و از محيطش خوشمون نيومد!(آخه همه پسر بودن و يه جوري هاج و واج نگامون مي كردن كه ما ترسيديم و الفرار!).هه هه بعدانا فهميديم كه آخه عزيز من حق داشتن!آخه هرروز كه اتفاق نمي افته دو تا دختر خانوم (بسيار متشخص!) جفت پا بپرن تو سلف پسرا!!!

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۱

چه نظري دارين راجع به سه تا دانشجوي كامپيوتر(كه تازه كلي هم ادعا دارن!!!)كه از صبح تا شب مسخ يه بازي كامپيوتري ميشن ؟ تازه اونم چه بازي اي!(در حد بازي هاي آتاري).اين شيطون كوچولو رو بايد ميديدين كه چه طور رفته بود تو مانيتور!(با دهن باز وزبون بيرون!!!) تازه آخر شب فهميدن كه كتفاشون هم خشك شده!