سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۲


روز خوبی بود .بازم با سارا و صنم رفتيم پاتوق. نشستيم يه جا شام بخوريم که برقا رفت ! خيلی باحال بود وسط يه عالمه صخره رو يه تخت ، تو دربند ، همه جا هم تاريک! عظمتی دارن اين کوهها! تازه شاممون هم که تموم شد يهو بارون گرفت ! اينا دو تا اتفاق خوبه خوبه خوب بود!من امروزم رو خيلی دوست ميدارم.
البته بماند که باز اين همسايه فوضولمون سرک کشيد و گفت :" تازه اومدين ؟" نميدونم به اون چه؟!!!!

چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲


از وبلاگ دلتنگستان:
بازيِ « من » از يک صفحه ء گردانِ رنگارنگ با شعاعِ نامعلوم، يک مهره ء خيلي کوچکِ بي رنگ و يک تاسِ بزرگِ سياه تشکيل شده است که سيصد و شصت و پنج وجه مختلف دارد. با اينکه شنيده ام دفترچهء راهنماي اين بازي در تمام زبانهاي زندهء دنيا قابل دسترسي است، به علت کلي بودن دستورات راهنما و ناهماهنگي جرئيات صفحه با توضيحات موجود تقريبا غير قابل استفاده است و من در مورد هدف بازي هيچ ايده اي ندارم. اين بازي چندين سال قبل با قرار دادن مهره ء بي رنگ در يکي از مراکزِ دايره شروع شده است و من به مرور زمان اصولي را براي بازي تصور کرده ام.

ظاهرا تنها راه حرکت مهره ريختن تاس است، که هر بار روي هر نقطه اي از صفحه ء گردان که مي افتد مهره را به طرف خود مي کشد. با اينکه تاس سيصد و شصت و پنج وجه مختلف دارد، در هر هزار مرتبه برخي از وجوه آن صدها بار تکرار مي شوند، و تعدادي هم تا مدتها ديده نمي شوند. با اين وجود، بعد از ده هزار بار که تاس اين سو و آن سو افتاده همه ء وجوه آن مشخص و تکراري شده است و حالا من مي دانم که تنها چيزي که مهم است اين است که تاس کجا مي افتد، و نه اينکه روي کدام وجه مي ايستد. اخيرا متوجه شده ام که اگر چه مهره نمي تواند مکان تاس را تغيير دهد يا به جهتي غير از سمت تاس حرکت کند، ولي اگر بخواهد مي تواند به جاي حرکت، سر جايش بايستد. در حقيقت فکر مي کنم مي تواند آنقدر بايستد تا بالاخره تاس در جايي قرار بگيرد که مهره دوست دارد به سمت آن حرکت کند. من ديده ام که مُهره در هر حرکت، مقداري از رنگ صفحه را به خود مي گيرد.

مهره هاي زيادي روي صفحه هستند که به من ربطي ندارند. بازي هر کدام از آنها از مرکز خودشان شروع شده است و من حالا مطمئنم تقريبا تمام آنها مثل من ايدهء واضحي از هدف بازي ندارند. گاهي گردش صفحه و چرخش تاس باعث شده است مهرهء من با مهره هاي ديگري هم جهت شود و چند بار هم آنقدر نزديک شده اند که روي رنگ من خطهاي رنگي کشيده اند، و مُهره ديگر خيلي هم بي رنگ نيست. خطهاي رنگي مهره ها هيچ وقت پاک نمي شود، حتي اگر زير رنگ ديگري کمرنگ شود، هيچ وقت از بين نمي رود.

مدتي است هر مهره اي که در اطراف مي بينم - مثل مهرهء من - در جهت خلاف مرکز حرکت مي کند. مسلما چون مراکز ما فرق دارد زياد هم جهت نيستيم، ولي از وقتي فاصلهء من از مرکزِ خودم خيلي زياد شده است متوجه شده ام که در دسته ء بزرگي از مهره ها قرار گرفته ام که تلاش مي کنند تقريبا در جهت من حرکت کنند. گمان مي کنم گردش صفحه و چرخش تاس چندان هم که به نظر مي آيد بي نظم نيست، شايد هم من خيالاتي شده ام، و در هر جهتي که مي رفتم همينقدر مهره هاي هم جهت مي ديدم.

احتمالا بايد از دورِ صفحه خارج شد. با اينکه سرعت چرخش صفحه ثابت است هر چه از مرکز دورتر مي شوي در مدارِ بزرگتري قرار مي گيري و به نظر مي آيد تند تر مي چرخي. بعضي از مهره ها که ديگر نمي خواهند تند تر بچرخند تاس را همانجا رها کرده اند و ايستاده اند، گاهي هم براي اينکه حوصله شان سر نرود به يک مهرهء ديگر چسبيده اند و سنگين تر شده اند و آرام تر حرکت مي کنند. بعضي هم به سمت مرکز بر مي گردند، انگار چيزي را جا گذاشته اند.

هدف هر چه که هست، تنها راه بازي نکردن - به نظر من - تقلب است. اينکه مثلا به جاي تاس خودت به تاس ديگري نگاه کني، و تمام تلاشت را بکني که با زور مهره ات را به سمت مهرهء ديگري - که به تو ربطي ندارد - ببري. يا اصلا از مرکز تکان نخوري، يا مثلا مهره ات را از روي صفحه برداري. اگرچه، از آنجا که بازي قانوني ندارد، تقلب هم معني ندارد. شايد هيچ کاري تقلب نيست، فقط روش ديگري است براي رسيدن به هدفي ديگر.

تنها چيزي که مي دانم اين است که حالا که قرار است بازي کنيم، بهتر است لذت ببريم. بازيِ بدي هم نيست. اگر چه تاس به نظر سياه است، ولي صفحه پر از رنگ است، فقط مساله اين است که کدام رنگها را چقدر برداري. از کجاها رد نشوي که رنگهايت به هم نخورد، و به چه مهره هايي بچسبي که به رنگهايت بيايند. مُهره از هر کجاي صفحه که مي گذرد و به هر مهره اي که مي خورد، پر رنگ تر مي شود. بازيِ قشنگي است، اگر مهره های اطرافت قشنگ باشند.

چهارشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۲

دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲

کاری از دست من بر می آد؟!
اينجور مواقع چون خودم تنهايی راحت ترم فکر می کنم همه همينجورن .نمی دونم اصلا چه بايد کرد!!!
نيوشای عزيز تسليت میگم.

یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۲


نانا بلاگر ،
تولدت مبارک!

شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۲

آخ که نوترون بودن چقدر بده!!!!!!!!!!!!!!!!!

"When one life shines,
the life next to it will catch the light."

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

من ميگم اگه بعضی ها اين عطيه رو دارن که فکر کنن ، که ببينن اطرافيانشون رو، دليلي نداره خودشونو داغون کنن ، مثلا که چي؟! اگه مي توني کاري بکني ، بسم الله وگرنه راه حلش نه فراره نه خودخوري!
من ميگم آدما اونجايي خوشن که دلشون خوش باشه .
من ميگم بی خيال شو نميگم بیخيال باش! سعی کن اما نه به قيمت ... .
ميگم هر چيزي يه بهايي داره اگه بخواي به قيمتي بيشتر از لياقتش براش بپردازي باختي چون نه احساس رضايت ميکنی و نه ميتوني خودتو مجبور کنی.
آره رفيق وقتی بهت ميگم فکر درستی داری برا اينه که ايمان دارم اينجوری هستی فقط
ميگم
از نظر من حقيقت زندگي يه جنگه پس بايد جنگيد هر چقدر هم که مطمئن باشی آخرش ميبازی!