پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲


جالبه که يه نفر ازيکی از نقاط ضعفتون به عنوان يه نکته مثبت ذکر کنه! مثلا اين که وقتي خودت اعتقاد داری در برابر بعضی مسائل تسليم شدی و دست کشيدی از گير دادن های هميشگیت و اون اين حالت رو به يه جور آگاهی و تسلط به اون موضوع تعبير می کنه!
نمی دونم شايد اين حالتهای عصبی و استرس های جديدی که دارم باهاشون مواجه ميشم به خاطر همين سر فرود آوردنم باشه! من تسليم شدم و اين شايد برای يه کسی که هميشه سعی کرده با چشمای باز به همه چيز نگاه کنه و تا جواب سوالاشو نگرفته آروم بشينه داره خيلی گرون تموم ميشه!
با نانا موافقم که می گه:
آدمهايي وجود دارن كه حتي اگر هم بخوان به يه چيزايي نمي رسن :
1- هيچ وقت كاملا به چيزي ايمان ندارن وتا ابد تو شك و ترديد خودشون مي مونن .
2- هيچ وقت عاشق نمي شن ، شايد اگه خودشونو بكشن به يه جور شيفتگي مزمن دچار شن .
3- هيچ وقت سلاح منطق رو زمين نمي ذارن .
4- هيچ وقت كاملا اهميت نمي دن .
5- هيچ وقت تمام هشياريشونو از دست نمي دن تا يه كم خستگي در كنن .
6- هيچ وقت خودشونو به آب و آتيش نمي زنن چون اصولا معنايي واسشون نداره .
تمام اين احوالات از وقتی شروع شد که خواستم اين ميکده لعنتی رو همون جوری بنويسم که از اول قصدشو داشتم ! خواستم با خودم صادق باشم و بگم :" خودتو نزن به اون راه .خوب می دونی که پشت همه خر کاريات چه ساقی شناخته نشده ای وجود داره ! " خلاصه که دنيای پر از حماقت ميکده ام رو با دستای خودم خراب کردم! بد بختي اينه که بدک نمی بينم يه نفسی بکشم ، بابا گور بابای هر چی " تفکر"ه !
ها ! اينم جواب شما که ميگي چرا نمي نويسی؟! چی بنويسم؟! قاط زدم آقا جون قاط زدم، نميتونم بنويسم . واضحه؟!