سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۱

ااااااااااا

دارم درس مي خونم ديگه ، مگه نه؟!

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۱

خدا برادراي آدم رو هر جوري هم که هستن ،... !
باباي ما هر دفعه که مي ره سفر کلي شکلات برا ما مياره و از اونجايي که من شکلات بخور نيستم يه بسته برا خالی نبودن عريضه بر مي دارم و بقيه رو دو دستي تقديم اين حاج افشين شکمو (برادرم!) ميکنم. حالا امشب داشتم درس مي خوندم يهو هوس يه دونه از اونارو کردم و روانه آشپزخونه شدم و در کمال ناباوري ديدم که حضرت آقا تمام شکلاتهاي منو خوردن و يه جعبه خالي برا من گذاشتن ! البته گداشتن اون جعبه خالي هم ازسر لطف ايشون به بنده حقير بوده !!!

یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۱

يه اتاق گرم و يه بشقاب پر قورمه سبزي ، اونم دستپخت مامان و يه کامپيوتر که قاط نزده و يه عالمه آهنگ از Chris De Burgh و ... يه عالمه درس نخونده و کلي قرار برا درس خوندن با پرستو وفصل قشنگ امتحانات و ... رو من اينقدر بهشون آشيگم (= عاشقم) که نمي دونم چه جوري تحملشون کنم!!!

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۱

1ـمن تجربه كردن رو دوست دارم.هر تجربه اي كه خودم فكر كنم رو.
2ـمن و نانا و شيطونك به اين نتيجه رسيديم كه چقدر بچه هاي باحالي هستيم و اين chat friend هاي مشتركمون چقدر با ما حال ميكنن!
3ـيه نتيجه ديگه كه ما گرفتيم اينه كه در وجود هر فرد يه خرس هست كه در حالت عادي خوابه و اگر بيداربشه طرف مجبوره يه قابلمه پلو رو با روغنهاي ته ظرف گوشت بخوره!خلاصه كه امروز خرس من بيدار شده بود!

ـنانا: منو فردا صبح بيدار كن.
ـساقي: خوش تيپي؟!
ـنانا: آها از اين به بعد يادتون باشه كه براي اينكه ساعتاتون صبح بيدارتون كنن بايد بهشون ثابت كنين كه خوش تيپين!
5ـشكايت دارم:
اين شيطونك به من ميگه :” جونور لاغر!با اين لباست (البته حق داره تا حدي !لباسم مفه لباس پسر بچه هاي 6ـ7 ساله تخسه!!!) مثه يه جونور مردني ميشي!!!“. تازه اين نانا هم باهاش همكاري مي كنه!!!

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱

آقا جون من نخوام برم قزوين کی رو بايد ببينم؟!نمي خوام .من خونه رو دوست دارم!

سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۱

1_کريسمس مبارک!
2_بابا بازم يه کريسمس ديگه اومد و من هنوز از حالت اسکروچي در نيومدم!
3_راستي من دارم ميخندم ها!به همه ديونه بازيام و همه اتفاقهاي مسخره اي که ديشب تموم شد و از اين به بعد سعي ميکنم ديگه هيچوقت نیافته!

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱

آخ جون اتاقم! آخيش برگشتم خونه.دوست مي دارم اينجارو.(فعل دوست مي دارم از شاهکارهاي اين جناب است!)

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۱

طرز تهيه شير كاكائو:
1ـسر آشپز نانا: شير را در يك ظرف (يه چيزي تو مايه هاي شير جوش و اگر در قزوين بوديد همان قابلمه خوب است!) ريخته بر روي گاز مي گذاريم تا شير به جوش بيايد و سپس كاكائو و شكر را همان جا سر گاز درون آن ريخته و پس از هم زدن آن را درون ليوان ريخته... .
2ـسر آشپز شيطونك: شير را به همان طريق قبل گرم كرده درون ليوان ميريزيم وسپس يه عالمه (توجه كنيد يه عالمه به صورت عمله كش!) درآن كاكائو ميريزيم و بدون شكر مي ديم دست بقيه بر و بچه ها .
3ـسر آشپز ساقي : شير را به همان ترتيب قبل گرم كرده و در اين مدت كاكائو و شكر را در ليوانها ريخته هم ميزنيم و كمي شير روي آنها ريخته و حل ميكنيم و سپس ليوانها را با شير پر ميكنيم.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۱

امتحان کيلو چنده؟! من درس نخوندم اصلا که!!!


امروزباز دوباره خداشناسيم زد بالا.
چرا؟!
آخه هر بار که نوبت آمپول زدن به اينجانب می رسه تازه ياد مبارکش مي افته که دعا کنه جای تستش يه جورايي بشه تا بهش بگن شما نمي توني پنيسيلين بزنی.از وقتي يادم مي اد هر دفعه اين برنامه رو داشتيم اما من و مستجاب الدوه بودن؟! محاله!!!

نه خير نمی شه که نمي شه!!!

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱

تحريم نامه:
اينجانب از همين جا تحريم گلاب به روتون توالت فرنگي را به اطلاع دوستان مي رسانم.البته دستور لغو استفاده از اين نوع توالت در صورتي قابل اجراست كه دستشويي ايراني منزل شما مثه اينجا(اينجا قزوين است!) فاقد شيلنگ نباشد.
خوب يادم مي آد اون روزي كه يه آقا سوسكه تو دستشويي منزل كرده بود و اينجانب اومده بود قهرمان بازي در آره و با آب اون جانب رو به سمت نيستي هدايت كنه كه اون جانب شروع كرده يود حركت به سمت من و من مونده بودم و يه شيلنگ آب باز تو دستم و دهن باز از براي فرياد و دو تا پا واسه فرار كه چون شيلنگ تو دستم بود و مي خواستم در هم برم شيلنگ رو از جا در آوردم و ما مونديم و ... .

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱

من يك انسان كله خراب هستم!!!
تو سرما نشستم و دارم به دشمن هام تو اون بازي كامپيوتريه ليچار مي گم!!آخه اين انصافه من اين همه زحمت بكشم 20تا جون جمع كنم بعد اونا بيان همشو تو يه مرحله كه تا حالا ردش نكرديم(من و شيطونك له اين بازيه يه جورايي معتاديم!) ازم بگيرن و من بمونم و يه دنيا افسوس؟!خدايا به بي كله ها كله عطا كن!

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۱

've been calling the heat of the sun.
....
Burning like fire on the water.
كمك.كمك!سرده.ددددددد....


پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

داشتم جزوه "ساختمان داده " امو پاک نويس مي کردم ياد رشيد (استادمونه!!!) افتادم وقتي که سر کلاس مي خواد به يه موضوعی فکر کنه.با اون قد ديلاقش انگشتاشو می گيره تو هوا وکليدهای صفحه کليد رو که احساس کرد شروع می کنه به توضيح دادن افکارش به وسيله تايپ! مثلا ميگه: (تو همون حالت تايپ ها!)
_ (t= new(list_node
t->link=ptr_>link
و از اين صوبتا!!!

چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۱

امروز هم روزی بود برا خودش!بابای من می دونه من بادنده عقب رفتن مشکل دارم ها ،برداشته منو برده يه جايي می گه اين خيابون يه طرفه رو تا فلان جا بايد دنده عقب بری!!!يه جای ديگه مونده بوديم تو ترافيک و اين ماشين جلويي که ترمز می کرد نورش مستقيم می افتاد تو چشای بنده(حالا يه ذره شيب هم نداشت اون خيابون ها!نمی دونم واسه چی پاشو از رو ترمز بر نمی داشت!)! بابام هم امر فرمودن :" بهش نچسب .آها. حالا تو هم نور بالا بنداز تو آينه اون!!!".يا يه جا ديگه يه عالمه آدم خلاف اومدن و از ماها که درست 35 دقيقه تو ترافيک مونده بوديم با پررويي تمام می خواستن سبقت بگيرن منم قاط زدم و با اجازه بابام و اينا زدم آینه بغل يکيشون رو پياده کردم!!! می تونم می کنم ، می تونيد بکنيد.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱

بعضي ها فقط يه چاره دارن ،مثه اون استاد رنجبری!!!اه اه .آدم چقدر می تونه بچه باشه آخه؟!

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۱

بابا اين سينا (استاد مدارمون!) هم موجودی است در نوع خود بی نظير!حالا صحبتهای آقا رو داشته باشين!
1_صندلی راننده اتوبوس يک نمونه معادله درجه 2 است .ديدين هی بالا و پايين ميره؟!وقتی تو چاله می افته؟!اون کسينوسه تو فلان فرمول ،فرکانس اين حرکته و اون e به توان منفی آلفا درt هم ميرايي اونه تازه با يه اهرم آلفا رو هم کنترل مي کنن.
2_مهندس يعنی هندسه دان .( منظور ايشون اينه که فقط "مکانيک" و "الکترونيک" است که مهمه بقيه همه پشميد!!!)
3_در ضبط رو که مي خواين باز کنين هر چی ضبطتون بهتر باشه اون آرونتر باز می شه! ديدين ديگه در ضبطا يا "شق" باز مي شن يا "آروم"!!!
4_damper مثه منبع ولتاج ( ااا اين xp "ج "نداره "ج " مثل "جاله "و همون "ولتاج"!!!) خازن ميمونه که تغييراتش آرومه!
خلاصه که داداش سينا داريمت!!!

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۱

آخه استاد شريف زاده اول اون تمرين هارو تو خونت ترجمه كن بعد بيا سر كلاس پاي تخته بنويس يا اون تمرين هايي كه دادي انتشارات به زبان سليس انگليسي بدن به ما ما هم نفهميم چيه بده يكي برات ترجمش كنه . اينا همه از اثرات اون رضا رنجبريه . لذا رضا يه چاره بيشتر نداره اونم خودم مي دونم ...

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۱

خيلی خوب بود که امروز عيد شد.باز با سارا و صنم (بهترين و قديمی ترين دوستام.يه جورايی خواهرام.وای خيلي دوسشون دارم خيلي.)رفتيم الواتي.بعدشم به خونه تک تکمون يه سری زديم.چقدر با ديدن عکسهای دوران دبستان و راهنمايي و دبيرستانمون مثه هميشه خنديديم! صنم هم با اين عکس گرفتنش!هميشه بد ترين و ضايع ترين موقعيت رو ثبت کرده!چقدر خدا رو شکر کرديم که بزرگ شديم!(راستی ما 21 سالمونه!!!!!!!)آخ اگه بدونين چقدر از ديدن عکسهايي که هر دفعه که با هميم ميبينيمشون لذت برديم. چقدر با وجود تمام تضاد هايي که با هم داريم لحظه لحظه های با هم بودن رو می بلعيم!چقدر با هم بزرگ می شيم!انگار تمام اون سالهای رويايي مون دوباره دارن تکرار می شن.اما کاش می تونستم اون چيزی که الان مدتهاست فکرمو مشغول کرده باهاشون در ميون بذارم.اما ايرادی نداره تصميمم رو در موردش گرفتم! با آرامشی که از بودن با اين بچه ها بهم دست می ده ايمان دارم که بهترين تصميم رو گرفتم.راستی اين صنم آخرشم راننده نمی شه.بر عکس من و سارا که عاشق رانندگی هستيم اون از انجامش شکنجه می شه.طفلکی دوست جونم!(بازم راستی يادم باشه از ترم ديگه غلط ميکنه هر کی بره کلاساشو تو روزايي بگيره که اون يکی ها بيکارن!)

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۱

يه جای خوب کشف کردم تو اين اتاق.کجا؟! تو کمد.جون ميده واسه درس خوندن.ديوار شومينه هم از بغلش رد می شه گرم گرمه!به به .به به.

چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۱

می شه من درس بخونم؟! لطفا يه کم؟!

نا مردهای روزگار رو می بينين؟اين نانا و شيطونک رو می گم!به آدم نمی گن بلاگت گند زده است!"ی" هات که قاطن راست به چپم که نمی نويسی!!! من چی می کشم از دست اينا!!!

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۱

داشه من ! امتحاني داديم اساسي ! پسره لات ! آحه اين امتحان بود يا چي آيا ؟ واقعا اگه يه كم فكر تر كني مي بيني كه اصلا عادلانه نبود . حالا اين هيچ بگذريم ... من نمي دونم چرا انداختيم دنبال بن بن (يكي از فرصت طلباي دانشگاه ( تو خيابون ديديمش مي گيم بريم دنبالش ببينيم خونش كجاست ! واقعا كه اين دختراچي شدن آتيش سرخ ! حالا اينم هيچ ... نمي دونم چرا اينقدر تند تند راه مي رفت ما كه كم آورديم رسما ... آخرشم كه نرفت خونش رفت تو يه رستوراني كه نمي دونم ما رو پشم كنه يا چي ؟ ! ... اه خيلي امتحانمونو خوب داده بوديم ...