من تعطيلات دوست ندارم ! ريتم زندگيم رو به هم ميزنه!من با تنوع مخالف نيستم اما دوست دارم همه چي قانونمند باشه و يه اتفاق جديد رو تا بياي باهاش کنار بياي اعصابتو به هم ميريزه. واسه همينه که من تعطيلات رو دوست ندارم...
ديشب زلزله اومد!جالبه که هيچ کس باور نمي کرد زلزله باشه! همه فکر کرده بودن همسايه هاشون دارن راه ميرن!
مامانم داشت از خواب غش مي کرد .ابروهاشو تو هم ميکشيدو سرشو تکون ميداد و همين جور طرف ول کن معامله نبود و داشت يه بند قصه ميگفت منم به خاطر اين حالت مامان از خنده ولو شده بودم کف خونه! که يهو مامان گفت خب فلاني عزيز من خيلي خوابم مي آد اما اين ساقي مثل اينکه خيلي سر حاله بيا باهاش يه گپي بزن و من با دهن باز موندم ولبخندهاي شيطنت بار مامانم!
با نانا داشتيم حرف مي زديم راجع به مسايل اطرافمون!ميدونين يه تفاهم جالب با هم داريم که کم پيدا ميشن آدمايي که بفهمن منظورمون رو. اونم اينه که :" عشق يه پديده منطقي است." . يه جورايي منظورم اينه که آدم کاملا روش تسلط داره. در واقع بايد بگم شرايط و موقعيت ، اطرافيان و ... تو به وجود اومدن و ادامه داشتنش کاملا دخيلند. حالا همه اين مسايل جاي بحث دارن.
حالا عمري اين Messenger ما رنگ حضور دوستان رو نشون نميده امشب که من هزار تا گرفتاري دارم همه on هستن! تازه invisible هم که ميشي همه بلا استثنا ميفهمن!عجب گيري افتاديم ها!