جمعه، آذر ۰۸، ۱۳۸۱

1_كبريت كه تو اين خونه نداريم.مي ريم ازشيشلولها( صابخونه) بگيريم‚ خانومه مي گه :”چرا اينقدر لاغر شدي ؟!“ .نمي دونم اصلا اينا چي مي گن؟
2ـاونم از كلاس زبان تخصصي كه اون رضا (استاد رنجبري) مي گه:”ساعت پيش نبودين دلمون گرفت!“. آخي طفلكي دلش كل كل مي خواست!
3ـاونم ار اونكه امروز با اينكه جمعه بود تو خيابونمون موتوري ها نبودن كه ما رو اذيت كنن به جاشون پرايدا امروز انجام وظيفه مي كردن!
4ـ اونم از اين پسره(همون مانستر! كه دايما جلوش داريم داد مي زنيم :”مااااااانستر كجايي؟!) كه ديگه بد جور نگاهمون مي كنه. خلاصه همين امروز و فرداست كه بياد بره رومون! اما به هر حال اين نهضت ادامه دارد!
5ـاونم از اينكه باز يكي رو پشم كردم .
6ـاونم از اون يكي امتحان آزمايشگاه فيزيكم كه ضريب اصطكاك رو 22.41 در آوردم!
7ـاونم از شام كه باقالي پلو خوردم !!!
شما يه كم فكر تر كنين (=بيشتر فكر كنين!) ميبينين كه :”طفلكي من!“

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۱

این Yahoo Messenger هم تنها چاره اش Uninstall شدنه. در آینده ای نه چندان دور این کارو میکنم باهاش.اینو قول میدم قوووووووووول.

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱

آخر ضایع رو زدم امروز ! ماشین رو نتونستم روشن کنم مجبور شدیم با خط 11 بریم ددر!!! آخه زن جماعت رو چه به رانندگی!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۱

آخر دیونه ام من !مامان ظهر خونه نبود قرار بود که بنده برای نهار سیب زمینی سرخ کنم.این سیب زمینی هارو هم مامان صبح درست کرده بود و ریخته بودشون تو آب.منم اصلا حواسم نبود که آدم آبکشو بر می داره می ذاره تو ظرف شویی بعد چیزی رو که قراره می ریزه توش اومدم بریزمشون تو آبکش نگو آبکشه رو گرفتم تو هوا وسط آشپرخونه !همه لباسم خیس شد!!!

اِ اینا چی فکر می کنن یهو سرشونو می ندازن پایین می آن خونه آدم؟! شوهر عمه منی خوب باش!دلیلی نداره وقتی میبینی من تو خونه تنهام بیای اینجا که!اصن من هر چی میکشم از دست این بابام میکشم.نمی تونه به این حاجی بگه مثلا پا شو بیا شرکت.اه .اعصاب ندارم.اصن منم اومدم تو اتاق خودم درم بستم هر کی هر چی میخواد می تونه بگه.

Chris!
Chris!!
Chris!!!
بخواب!!!


شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۱

جوابهاي مختلفي كه مي شه به يه سوال استاد داد به شرح زير است:
استاد: تخته رو پاك كنم؟!
ـدانشجوي ++ (بچه مثبته!):بله استاد!
ـدانشجوي -- (يه آدم شر!): نه استاد ما هنوز ننوشتيم!
ـنانا: هر جور راحتي!
ـساقي: حالا چون تويي!

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱

بعضيامون انگار عادت كرديم اينقدر خودمونو تحويل بگيريم كه ديگران رو برنجونيم!!!

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۱

رفتم لنز گرفتم چشام دارن پیاده می شن!!!

این شیطونک هر چند وقت یه بار گیر می ده به آدم که مثلا براش قصه بگه یا ... .هه هه پریشب براش قصه ای گفتم که دیگه تا عمر داره از من یکی قصه نخواد!!!

پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱

چقدر قیافه بعضیامون غمگینه!!! امروز که رفتم آزمایشگاه بعدش با بابا رفتیم خرید و از اونجایی که بنده باز خون دیده بودم و چپ کرده بودم نشستم تو ماشین .اگه بدونین مردم چه حالی داشتن.اولا اینکه همه منتظر یه فرصت بودن تا یه حالی از همدیگه بگیرن!(انگار حالی رو که میگیرن قراره به مال خودشون اضافه کنن!!!) بعدشم اینقدر همه اخم کرده بودن که من داشت باورم میشد نور خورشید تو بارون بیشتر چشما رو کور می کنه!
به هر حال امروز فهمیدم چرا مردم عاشق مامان من می شن چون کاملا بر عکس اوناست.یه حالی میکنه با زندگی که اگه بد اخلاق ترین آدم روی زمین هم باهاش بپره از شادی اون سر حال می شه! به جز من که اونم می دونم دردم چیه!!! درستش میکنم!آخه من باید خیلی تغییرات بکنم.

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱

جالبه که بعضی ها 50 سالشونم که باشه باز بچه بازی می کنن!!! به ایشون می گم من فردا باید برم آزمایش خون بدم و معمولا حالم بد می شه . جوابیه ایشون رو دریابید:
" بعله دیگه غذا که نمی خوری همین طور می شه .نه من باهات نمی آم!!!"
آخ اگه بدونین چقدر من متنبه شدم!!!
حالا خداییش من فردا رو چی کار کنم؟!

یک مساله بسیار ناراحت کننده وجود داره .اونم وقتی خودش رو نشون می ده که میخوای یه آهنگی که دوست داری رو گوش بدی و با انجام این کار یاد یه آدمی می افتی و کل حالت گرفته می شه!!!مخصوصا اگر آهنگه مال CHRIS باشه! اینجانب شخصا از گوشیدن به یه سری از آهنگای Chris محرومم و این نا امید کنندست!

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۱

واي سكه يه پول سياه شدم!مي دونين من تو دانشگاه معمولا به فرصت طلبا (آقايون دانشگاه)سلام نمي كنم يعني معمولا اينقدر تو حال خودم و خراب كاري هام هستم كه اصلا اين آقايون رو نمي بينم.حالا ديشب يكي از بچه ها online بود و از قبل قرار بود يه فيلم برا من write كنه كه من ازش خواستم اين كارو بكنه.امروز تو دانشگاه ديديمش (يعني بچه ها ديدنش و به منم خبر دادن!) من با يه حالت ذوق زده يك سلامي بهش كردم كه جلوي همه سكه يه پول سياه بشم!حالا مگه اين شيطونك ول ميكنه؟! هي مسخره بازي مي كرد و منو بيشتر مي كوبيد.بقيه خانومهاي نه چندان محترم كه بدشون نمي اومد يه دل سير به من بخندن همراهيش مي كردن! اينم از همخونه اي هاي بنده!
به قول يه خاله زنكي:” واه واه دخترا چي شدن! آتيش سرخ!“

جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۱

نمي خوام.اين استاد رنجبري امروزاومده تو كلاس و طبق معمول تمام حواسش به اينه كه يه جوري ما رو پشم كنه و انگشتشو گرفته به سمت من و مي گه :”اين متنو بخون. راستي شما يه شباهتي به من دارين .اگه گفتين چيه؟!“
ساقي:”نمي دونم. هر دو عينكي هستيم؟!“
رنجبري:” نوچ! “ و رو به بچه هاي كلاس :” اين خانوم مثه من هميشه لبخند رو لباشه! و اين خيلي خوبه! حالا بخون.“ .
نمي دونم چي بگم!با نانا و شيطونك به اين نتيجه رسيديم كه ” مثه اينكه لاس زدن با ماها خيلي فطيره! از اين رنجبري گرفته تا اون آقا هه كه زنگ ميزنيم accounte امون رو تمديد كنه!!!“

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۱

اگه بدونين با چي مواجه شدم امروز!يه سوسك ريز تو اتاقم.بدبختي اينجاست كه گمش كردم و الان يه جايي همين وراست و داره به من مي خنده!اميدوارم نتونه از پايه هاي ميز و صندلي و تخت و .. بياد بالا.متنفرممممممممممممممم.

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۱

امروز فهميدم چرا تازگي ها كه مي آم خونه اين همه حالت عصبي دارم!آخه يه مدته كه تو اتاقم تنها نيستم!يه عالمه كارگر ساختمون تو اتاقم از صبح تا شب حضوري بسيار گرم دارن!!آخه تو كوچه پاييني دارن ساختمون مي سازن و پنجره اتاق منم درست روبروي اونجاست!!!من پرده كلفت دوست ندارم .حس ميكنم تمام آزاديمو ميگيره.اما مجبورم

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۱

چه روزنسبتا بدي بود امروز.از صبح كلي نق داشتم .بعدشم بدون ناهار موندم.جوهر خودنويسمو ريختم رو صورتم(تو دانشگاه!).تمام طول راهرو دانشگاه رو(با صورت جوهري!) صندلي به بغل طي كردم.كتاب يه پسره رو اشتباهي برداشتم(كلي خجالت كشيدم آخه استاده هم كلي رو موضوع نداشتن كتاب حساسه!).باطري مرد راهم (واكمن!) تموم شد تو اتوبوس.اومدم خونه ديدم هيچكس نيست و باقالي پلو داريم(متنفرممممممممم!).ليست وبلاگهارو update كردن و ما نيستيم!اين مسنجرم كه هيچكي توش نيست من سرش غر بزنم!
اصلا نمي خوام .

آخي .بازم بساط بخاري برقي رو تو اتاقم چيدم!باور بفرماييد بنده پيرزن نيستم اما خب عشق بخاري برقي دارم!حالا بايد يه كم نق بزنم و بابا رو مجبور كنم زودتر اين شوفاژ ها رو راه بندازه.(به اندازه كافي تو قزوين از سرما ميلرزيم لا اقل اينجا يه كم صفا كنيم.)

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۱

سرده.خيلي سرد.نمي دونم اين شيشلول ها(نام مستعار صاحب خونمونه!)بساط شوفاژ رو به راه كردن يا نه؟!بابا من در سختترين شرايط حاظر به پوشيدن شلوار بلند نيستم اما الان نه تنها اونو بلكه يه جوراب هم پوشيدم بازم دارم مي لرزم .اين شيطونك هم كه رسما از زير پتو در نمي آد.آي مسلمونا(با لحن خاله زنكي خوانده شود!) كممممممممك!