جالبه که يه نفر ازيکی از نقاط ضعفتون به عنوان يه نکته مثبت ذکر کنه! مثلا اين که وقتي خودت اعتقاد داری در برابر بعضی مسائل تسليم شدی و دست کشيدی از گير دادن های هميشگیت و اون اين حالت رو به يه جور آگاهی و تسلط به اون موضوع تعبير می کنه!
نمی دونم شايد اين حالتهای عصبی و استرس های جديدی که دارم باهاشون مواجه ميشم به خاطر همين سر فرود آوردنم باشه! من تسليم شدم و اين شايد برای يه کسی که هميشه سعی کرده با چشمای باز به همه چيز نگاه کنه و تا جواب سوالاشو نگرفته آروم بشينه داره خيلی گرون تموم ميشه!
با نانا موافقم که می گه:
آدمهايي وجود دارن كه حتي اگر هم بخوان به يه چيزايي نمي رسن :
1- هيچ وقت كاملا به چيزي ايمان ندارن وتا ابد تو شك و ترديد خودشون مي مونن .
2- هيچ وقت عاشق نمي شن ، شايد اگه خودشونو بكشن به يه جور شيفتگي مزمن دچار شن .
3- هيچ وقت سلاح منطق رو زمين نمي ذارن .
4- هيچ وقت كاملا اهميت نمي دن .
5- هيچ وقت تمام هشياريشونو از دست نمي دن تا يه كم خستگي در كنن .
6- هيچ وقت خودشونو به آب و آتيش نمي زنن چون اصولا معنايي واسشون نداره .
تمام اين احوالات از وقتی شروع شد که خواستم اين ميکده لعنتی رو همون جوری بنويسم که از اول قصدشو داشتم ! خواستم با خودم صادق باشم و بگم :" خودتو نزن به اون راه .خوب می دونی که پشت همه خر کاريات چه ساقی شناخته نشده ای وجود داره ! " خلاصه که دنيای پر از حماقت ميکده ام رو با دستای خودم خراب کردم! بد بختي اينه که بدک نمی بينم يه نفسی بکشم ، بابا گور بابای هر چی " تفکر"ه !
ها ! اينم جواب شما که ميگي چرا نمي نويسی؟! چی بنويسم؟! قاط زدم آقا جون قاط زدم، نميتونم بنويسم . واضحه؟!
