سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۲

کبوتر چاهی به خانه ات برگرد


باد آوازه خوان ولگرد دشت بود.
از کنار دهکده ها میگذشت و با درختان سپيدار هم سخن می شد.
_کبوتر چاهی تنهايی به دنبال جفت گمگشته اش کي گردد.آيا شما در ميان شاخه های خود لانه اش را نميبينيد؟
درختان ميگفتند : ای باد،آوازه خوان گردان دشتها! شاخه های ما لانه متروک کلاغهاست و آنها نيز رفته اند که گرد لاشه ی يک اسب پرواز کنند و فرياد بزنند . تو می دانی که جشن کلاغها ،روز مرگ ديگران است ... ما جفت کبوتر چاهی تنها را اما نديديم.
باد ، از ميان شاخه ها ميگذشت و ميناليد : خدايا ! کبوتر چاهی تنها را په جواب بدهم اگر مرا باز يابد و از من بپرسد :باد! جفت من کو؟
باد ميرفت و غمين در گوش درختان انجير فرياد ميکشيد:کبوتر چاهی تنهايی به دنبال دوستش ميگردد .آيا شما در ميان شاخه های خود لانه اش را نميبينيد؟
آنها جواب ميدادند : نه ای باد ، تنهای سرگردان !شاخه های ما منزلگاه مرغان انجير و توکاهای گرسنه است .کبوتر چاهی هرگز به روی شاخه درخت انجير خانه نميسازد.
باد ، آزرده ميگذشت و به کبوتر تنها می انديشيد :"من چه آسوده ام که به هيچ جا و هيچکس دل نبسته ام".
اين باد ، خود ،کبوتر تنهايی بود و پردنده چاهی دوست گم کرده ، در زمين و آسمان ، سرگردان بود . کبوتر چاهی در پايان نخستين ديدارش با باد به او گفته بود : نه ، نه ای باد ! هرگز مگو که به خانه ام بازگردم . خانه برای پرنده ای است که جفتي دارد ، که بالی بر بال بسيار گشوده اش ساييده می شود و برای پرنده اش می خواند :"جفت من! چاه تاريک لانه ام را چه خوب می آرايی ". هرگز آن پرنده که در پی جفتش به صحرا نرفته است ف از آب جوی ها ، از مانده گندمهای درو شده ، و از سبوس بر خاک ريخته تنها ننوشيده و نخورده است ، اندوه از دست دادگی را نخواهد شناخت . ای باد ! جفت مرا بياب و به من باز گردان !
باد به او گفته بود : من برای تو ميگردم . تمام زمين را ، تمام درختان را ، تمام قلعه های متروک را و تمام دهليزهای پايان چاهها را. من جفت گمشده ات را خواهم يافت.
باد بر دهانه پاهی بانگ زد : ای گذرگاه آبهای دوردست ! آيا جفت يک کبوتر چاهی ، اينجا لانه نکرده است؟
چاه جواب داد : اينجا کبوتران بسيار لانه کرده اند.بيا و گمشده دوستت را بياب !
باد ، سر به درون چاه کشيد ، دست بر بال کبوتران ساييد و بيدارشان کرد : آيا در ميان شما غريبی نيست؟
کبوترها جفت جفت غريدند :برو ... برو ای باد وحشی ولگرد! ما غريبه ها را به خانه هايمان راه نميدهيم.
کبوتر چاهی ، روز و شب را ميشکافت و ميگرديد .
_ای خاک ، ای بوته های خار ! آيا شما جفت مرا نديده ايد؟
از چاهدهان خاک صدايی جواب ميداد : نه ای کبوتر دوست گم کرده . حفت تو پای بر من ننهاده است .
کبوتر فرياد می کشيد : هيچکدامتان نميدانيد که دوست من کجا رفته است؟ هيچکدام؟
دشتها ميگفتند: نميدانيم .
درختان ميگفتند : نميدانيم .
و کبوتران خانگی دست آموز ، پوزخند زنان ميگفتند : نميدانيم ، نميدانيم ...
کبوتر تنها ميرفت و با خود می گفت: با کاه و برگ خشک درختان برايت بستری نرم ساخته ام ، دوست من ! به چاه خانه ات برگرد !
باد ، در برج کهنه ايی پيچيد و افسوس کنان گفت : ای کبوتران برجهای پير ! با آن غرور خاکستری ، کنار کودکانتان ، ميان ديوار نمدار فضله ها ، زندگی شاد بادتان . آيا در ميان شما کبوتری نا آشنا ننشسته است؟
کبوتران برج پير ، از ميان لانه هايشان باد را درود فرستادند و گفتند : غريبه ها را اينجا منزلی نيست . آن که به خانه اش باز نگشته از دست رفته است.
برای کبوتر تنها ، سفر بود وجستجو . از هيچ ساکن و عابری نبود که نشان جفتش را نخواهد . از فراز ديوارهای هيچ قلعه ايی بی آنکه فرياد کند :" جفت مرا نديده ايد که از اينجا بگذرد ؟" نگذشته بود . می گفت که جفتش ، يک پر سياه در بال راستش دارد . اين تنها نشانی اوست .
قنات ها ميگفتند : نميدانيم .
چشمه ها ميگفتند : نميدانيم .
سنگها ميگفتند :افسوس ! نميدانيم ، نميدانيم ...
و چون به فصل کوچ قمری ها ميرسيد و در ميانشان ميچرخيد و ميگفت :" شما جفت مرا نديده ايد _با تک پر سياهی در بال راستش؟"قمری ها جواب ميدادند : نميدانيم ، نميدانيم ، نميدانيم ...
باد لحظه ايی نمی آسود . باری گذرش به تاکستانی افتاد . فرياد زد : ای برگهای تاک و انگورهای سرخ !کبوتر تنهايی را نديده ايد که از اينجا بگذرد؟
انگورها جواب دادند : چرا ای باد ! امروز ، ديروز ، يکماه پيش ، سال قبل ، کبوتری از اينجا گذشت که تنها بود و به دنبال جفتش ميگشت .
_ نه ... نه ای برگهای تاک و انگورهای سرخ! من در جستجوی گمشده آن کبوترم نه خود آن کبوتر .
و بعد راهش را کج کرد و با خود گفت :" او امروز از اينجا گذشته است ، ديروز ، یکماه پيش ... اگر از همين راه بروممرا خواهد شناخت و از جفت گمشده اش خواهد پرسيد". سر راهش کنار کلبه يک راهبان پير چرخيد :" از اين پيرمرد هم سوالی کنم. شايد چيزی بداند". سرش را درون کلبه کرد و فرياد زد : ای راهبان ! تو کبوتر تنهايی را نديده ايی که از اينجا بگذرد؟
راهبان، در کلبه اش را بست و گفت : امشب ، باد ، عجب هنگامه ميکند . فردا شنها روی نوار ها را خواهد گرفت .
باد ، کمی از وجودش را که درون کلبه مانده بود از لای در بيرون کشيد و رفت و به خود گفت : او زبان التماس آميز باد را نميداند.
باد به درون اتاقی که در آن قفس يک قناری آويخته بود سرک کشيد . پسرکی گريان گفت : اين باد ، اين باد لعنتی در را باز کرد ، مرکب را ريخت . مشق من سياه شد .
پيرزنی گفت : من اين باد را خوب ميشناسم . چهل روز زود آمده است . برای سر درختی ها هيچ خوب نيست .رهگذری گفت : کلاهم ، کلاهم ، کلاهم را باد برد ، اين باد بی صاحب ...
باد بار ديگر به خود گفت : اينها زبان التماس آميز باد راخوب نميداند.
نوکدرازی از کنار جوی گسترده ی کويری به کبوتر گفت : تو صيادان را فراموش کرده ايی . چه جستجوی بيهوده يی ! شايد ذوست تو اکنون خاک شده باشد .
کبوتر غمگين جواب داد :" من آن قوش ، من آن قرقی ، من آن صياد را خواهم يافت . من تا انتهای خاک به جستجو خواهم رفت" و به سوی گندم زارها و کشتگاههای پنبه پرواز کرد.
پنبه های شپيد گفتند : نميدانيم .
شالی های سبز گفتند : نميدانيم .
گندمهای زرد گفتند : نميدانيم .
و از درون شب ، مرغان حق فرياد زدند : نميدانيم ، نميدانيم، نميدانيم...
ديگر به هر کجا که ميرفتند يا باد از آنجا گذشته بود يا کبوتر چاهی .
گاهی که به هم ميرسيدند باد سينه اش را ميشکافت و پرنده از ميان آن می گذشت .
کبوتر به خود می گفت:حتی گذر باد هم به من نيافتاد که از گمشده ام سخنی بگويد . می دانستم که باد هرگز پيگرد آرزوی کبوتری تنها نخواهد شد.
و باد ، می شنيد و هيچ نمی گفت.
يک روز عاقبت ، يک خروس کولی از کنار گل آبی سر بلند کرد و به سوال کبوتر جواب داد : می دانم . بهار پيش که دوست تو _ باد ولگرد _ حکايت تو را برای من گفت ، من برای تمام خروسهای کولی پيغام فرستادم و نشانی جفت تو را به آنها دادم . به روز پيش يک خروس کولی به من گفت که جفت تو را ديده است که از بالای قلعه ايی پرواز می کرده .
_ آن قلعه کدام طرف است ؟کدام طرف؟
خروس کولی جواب داد : مغرب ف مغرب تمام .
پرنده پريد ، و گذر باد _ پس از چندی _ به خروس کولی آشنا افتاد .
_ دوست من از بهار پيش تا کنون برای م چه کرده ايی؟
_گمشده ات را يافتم و نشانی او را به جفت خسته اش دادم.
_ و او از کدام طرف رفت؟
_ مغرب ، مغرب تمام . ای باد اگر باری گذرت به خروس های کولی افتاد از پايان حکايت برايشان سخنی بگو !
باد به تندی راهی مغرب شد.
کبوتر از برجی پرسيد : جفت من که نه روز پيش فراز سر تو می چرخيد به کدام طرف رفته است؟
برج گفت : آه ... دوست قديم من !گمشده تو به سوی مغرب می رفت .
و باد نيز چنان پرسيد و چنين شنيد و رفت.
کبوتر چاهی از يک درخت ، از يک کاکلی و از يک پری شاهرخ پرسيد ، از يک غروب و از يک بامداد پرسيد ، و عاقبت در دورترين نقطه ی آسمان دو پرنده را ديد که پرواز میکردند.
و باد نيز چنين کرد.
کبوتر تنها از راه دور جفتش را شناخت . او با کبوتر بيگانه ايی هم سفر بود و به سوی مغرب می رفت ، مغرب تمام.
باد ، نفس زنان از راه رسيد . دست بر بال کبوتر چاهی کشيد و پرسيد ک دوست من ! آيا گمشده ات را يافتی؟
کبوتر چاهی تنها بر بال باد نشست و ناليد : ای باد ! خسته ام... بس است . اينک مرا به تاکستانی ببر ... جفت من ، هرگز با کبوتران مغربی کنار نمی آيد . نه ای باد ! من پرنده ی تنهايی هستم ... خسته ام ، سخت خسته ام ... مرا به بوته های انگور برسان ...
و باد ، کبوتر خسته ی تنهايی را بر بال خويش برد به تاکستانها ...

نقل از کتاب خانه ايی برای شب
نادر ابراهيمی


جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۸۲


چون نانا يه جايي خونده بوده كه " اين طبيعيه كه روزي دو يا سه تا از مژه هاتون بريزه " به اتفاق تصميم گرفتيم كه اين كار رو تجربه كنيم و تصور كنيد قيافه اين دو همينه را!!!

چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۲


به به ميبينم كه كامپيوتر قزوين هم راه افتاد و بساط نارنگي خوردن تمام بيكاره هاي ساكن اين خونه به راه شد!

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۲


!وای 42.5؟
نه.
من ميميرم .امروز نه فردا حتما!
اگرم خودم نميرم بابام منو ميميرونه .
42.5؟ يهو بگو آلاله شدی ديگه!

دوشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۲


شدم يه ساقی خسته که دل ودماغ هيچ کاری رو نداره! احساس پوچی کردن هم بد درديه !مدتيه ديگه ايده های جديد ندارم !همون تفکرات مسخره رو ميگم!ساعات مطالعه ام به شدت کم شده و باوجود علم به اين موضوع هيچ کاری نميتونم بکنم! همش نق دارم. هيشکی هم حوصله نداره من براش نق بزنم.من مريم ميخوام .نميدونم چرا به اون ديگه زنگ نميزنم! من جدا دلم مريم ميخواد !دلم برای کلاسهايی که باهاش داشتم تنگ شده . هميشه پر از آرامشيه که من الان برای ذرهاي از اون دارم له له می زنم.کلی جزوه ازش گرفتم و به هيچ کدوم نيم مگاهی هم نيانداختم!تا حالا همچين معامی نداشتم که اينجور بهش احتياج پيدا کنم.
Eli Eli Lama, Oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, Oh why have you forsaken me?

دزدی شده از غريب آشنا!
 
      
DOWNLOAD favorite toy!

شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲


نمی دونم کی email های منو چک ميکنه !
Passwordمو عوض نمی کنم اما می خوام بدونم !!!!!!!!!!!